روستای ارنگه

استان البرز, تک نگاری ها و معرفی روستاهای ایران, شهرستان کرج آذر ۱۱, ۱۳۹۷ آذر ۲۴, ۱۳۹۷


ارنگه


تاریخچه روستای ” ارنگه” در استان البرز
روستایی زیبا و خوش آب و هوا و با تاریخی کهن در ۱۸ کیلومتری شهرستان کرج قرار دارد.
گروه استانی«تیتریک»؛ روستایی زیبا و خوش آب و هوا و با تاریخی کهن در ۱۸ کیلومتری شهرستان کرج قرار دارد. ارنگه دارای باغات بسیاری میباشد که از مهمترین میوه‌های آن به سیب قرمز ، گیلاس ،گردو ،گلابی،توت میتوان اشاره کرد.
ارنگه شامل روستاهای: گوراب، ابهرک، سیجان، سرزیارت جی .چاران وخور می‌باشد که به مجموعه آنها ارنگه و به مرکز آنها ارنگه بزرگ می‌گویند. ارنگه از دیر باز مرکز حکومتی منطقه بوده و بخش آسارا یکی از توابع ارنگه بوده و در اسناد ثبتی آن به عنوان دهستان ارنگه جزو منطقه ۵ تهران درج گردیده که متاسفانه به دلیل غفلت و عدم پیگیری بخش به نام آسارا نامگذاری گردیده است جالب است بدانید در سال ۱۳۰۴ کرج ۲ میلیون نفری فعلی تنها ۸۰۰ نفر جمعیت داشته حال آنکه ارنگه بزرگ به تنهایی دارای ۴۹۸ نفر جمعیت بوده است
برای دسترسی به این روستا پس از ورود به جاده چالوس از کرج در کیلومتر ۱۸ سمت راست تابلویی وجود دارد که شما را به این روستا هدایت میکند. جاده مذکور با سیب تندی از جاده چالوس جدا شده و به سرعت ارتفاع گرفته. پس از حدود ۲ کیلومتر با تقریبا مسطح شدن جاده دو راه در پیش رو دارید:
راه سمت چپ:

فبرستان باستانی ارنگه:
که باز هم شما را بالاتر برده و به منتهی الیه شمال روستا شما را هدایت میکند. محل پارک خودرو شما در نزدیکی قبرستانی باستانی است. اولین نکته ای که باید رعایت کنید لزوم رعایت شئونات و پاکیزگی است چرا که افراد محلی دل خوشی از افرادی که این موارد را رعایت نکرده اند ندارند! فبرستان ارنگه قدمتی چند هزار ساله دارد و به راحتی میتوانید سنگ قبرهایی با قدمت چند صد سال که هنوز توسط سارقین آثار باستانی به یغما برده نشده اند را ببینید.

آبشار ارنگه:
در سمت شمال قبرستان و در واقع حد فاصل باغها و کوه (تپه) جاده ای ماشین رو وجود دارد برای دسترسی محلی که معمولا از استفاده غیر ساکنین جلوگیری می‌شود. ولی بصورت پیاده پس از حدود ۵۰۰ متر پیاده روی به انتهای غربی روستا و پرتگاهی ترسناک میرسید. اولین چیزی که توجه شما را به خود جلب میکند صدای مهیب آب آبشار خور (ارنگه) است. درصورتی که با احتیاط به چند قدمی پرتگاه نزدیک شوید در امتداد جنوبی این دره آبشار را مشاهده خواهید کردو مسیر رودخانه منتهی به آبشار در واقع از سمت جنوب روستاست که پس از دور زدن به این دره منتهی میشود. مسیر دسترسی به بالای آبشار (خیلی با احتیاط) از طریق ادامه لبه دره به سمت جنوب و نهایتا جایی که مسیر رودخانه شرقی-غربی میشود است (اندکی دست به سنگ هم لازم است).

دره هفت چشمه:
برای دسترسی به زیر آبشار در فصل تابستان میتوان از نیمه راه خروجی ارنگه از طریق پاکوب کوچکی وارد دره (هفت چشمه) شد و به آبشار دسترسی داشت (یا از طریق روستای سیجان). این دره در فصل تابستان از فضای بسیار دلپذیر و خنکی برخوردار است و محل مناسبی برای گذراندن یک روز تابستانی در کنار آب و آبشار و آب بازی و سنگ نوردی است.
اما جاده آسفالته که به راست میرود:
وارد بافت ده شده و میتوان از قدم زدن در حاشیه باغها در سمت غربی روستا، ادامه دادن مسیر رودخانه و یا صعود به قله ۳۱۰۰ متری قبله (یا قله پورا) لذت برد. به افرادی که دوست دارند که ضمن ادامه مسیر روبه بالای رودخانه و برخورد با طبیعت هیجان انگیز دره‌های تنگ آن دست به سنگ مختصری هم داشته باشند این مسیر رو حتما توصیه می‌کنم.
در دل روستا امامزده ای وجود دارد که در کناره آن درخت تنومند و کهنسالی است که دیدن آن خال از لطف نیست.
نکته:بهترین فصل برای لذت بردن از طبیعت ارنگه بهار (رویش شکوفه‌های سیب و گیلاس) و پاییز هزار رنگ است.

تاریخ سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ارنگه بزرگ
تاریخ سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ارنگه بزرگ به دو بخش تقسیم می‌شود:
بخش اول: پیش از اسلام
بخش دوم: آغاز اسلام تا کنون

بخش اول[ویرایش]


ردیف‌بندی (بخش پیش از اسلام، آئین مقدس زرتشت و مراسم مذهبی آن)
از آثار و بناهای باقیمانده که باستان‌شناسان آنها را کشف کرده‌اند و مورخان آنها را تأیید نموده‌اند، می‌توان به قدمت این سرزمین پهناور پی برد.
اینک به معرفی و نام محل‌های این منطقه می‌پردازیم.
یکی از این محلها شاه دژ یا شاه دز و به قول برخی از مردم شاه دزد نامیده شده است، به نقل از تاریخ نگاران شاه دژ معروف‌تر است. این منطقه کوهستانی از سنگهای سیاه بسیار محکم تشکیل شده است که از یک سو به کوه پهن سار و از سوی غرب پس از عبور از پایه دیوار عظیم سد کرج به سوی کوه ازه ( یعنی کوه روشن) کشیده شده است. در قسمت میانی که بلندترین مکان شاه دژ است، با حدود پانصد متر ارتفاع و حدود پنج هکتار پهنا. این دژ بسیار مستحکم هست. البته با توجه به مخروبه بودن بیشتر قسمت‌های آن، هنوز آب انبارهای آن که در دل این کوه سنگی جای گرفته‌اند، سالم مانده‌اند.

کارشناسان و مورخان که از این دژ بازدید کرده‌اند و درباره آن تحقیق و بررسی نموده‌اند، این دژ را بسیار قدیمی و متعلق به دوران پیش از اسلام دانسته‌اند. به تصور برخی این بنا در زمان حکومت پیشدادیان ساخته شده است.
آنچه مسلم است، این بنا پیش از اسلام به دست مردمی با ذوق و هنرمند ساخته شده و تا قبل از حمله هولاکوخان مغول پابرجا بوده است. شاه دژ شامل قسمت‌های مشروحه زیر می‌باشد:
این دژ را مردمی آزادی خواه و آزادمنش و یکتاپرست که استقلال طلب بوده‌اند، با کار گروهی و ابزار ابتدائی که در آن ایام متداول بود؛ مانند: قلم، چکش و … ساخته‌اند. این بنا مانند اهرام ثلاثه مصر یا دیوار چین که با ظلم و تهدید اسیران ساخته نشده است. دیوار چین چند قرن پیش از میلاد مسیح به دستور امپراطور دیکتاتور چین ساخته شده ‌است که هر یک از افراد را در صورت ناتوانی یا سرباز زدن از انجام کار، می‌کشتند و جسدشان را داخل دیوارها می‌گذاشتند که به طولانی‌ترین دیوار جهان و به عبارتی بزرگترین گورستان از جهت طول تبدیل شده است.
اما در ارنگه بزرگ مردم آزادی خواه و استقلال طلب به خواست خود، بدون ظلم و جور دیگران، اقدام به ساختن آن نمودند تا خود و خانواده آنها امنیت داشته باشند. این منطقه شامل سه باب آب انبار با ابعاد مختلف است. در دامنه سنگی آن شیاری برای وارد شدن آب برف و باران به آب انبارها در نظر گرفته‌اند تا در صورت کمبود آب در فصل تابستان از آب‌های ذخیره شده استفاده شود.
در این منطقه چشمه‌هایی که هنگام بالا آمدن آب، در بهار، چرخ آسیاب هاب آبی را به حرکت در می‌آوردند، قرار دارد. هنوز هم چند سنگ آسیاب باقی مانده است.
این منطقه نسبتاً هموار و مسطح است و در ظاهر امر پیداست که اینجا محل سکونت فرمانروای شاه دژ بوده که نام یکی از فرمانروایان، بَردیاه بوده است. از نام سایر فرمانروایان خبر نداریم.
این کوه به کوه‌های اطراف مشرف است. می‌گویند این دژ برای جلوگیری از حمله و غارت بیگانگان ساخته شده است. این منطقه کوهستانی، آب و هوای سرد دارد.
درود بر زنان و مردانی که برای حفظ مال و جان، چنین سختی‌هایی را تحمل می‌کردند تا دیگران با آرامش زندگی کنند. (این دژ و دژ اصفهان، خزانه پادشاه بوده است).
برای گرم کردن خانه ها در زمستان این دژ بزرگ از هیزم، خار، بوته، گون، گولَک یا کلاهَک، همچنین از فضولات حیوانات بومی استفاده می‌کردند. در سرمای زمستان اینها را زیر کرسی که پاتَنْدُورَک (patandurak) یا چال کرسی نام داشت، زیر خاکستر به مدت ۲۴ ساعت قرار می‌دادند، تا گرما تولید کند. در زمان مشخصی آن را دوباره تجدید می‌کردند. اکنون از حمام آثاری باقی نمانده است، اما قدر مسلم این است که آب حمام خزینه را با هیزم (هیمه) و فضولات و خارهای ذکر شده گرم می‌کردند. در روزگاران قدیم، مردم این سرزمین دارای اندیشه ای پاک و بی آلایش و دلی سرشار از شور و غرور و آزادگی بودند.
خداوند انسانها را آزاد آفریده است؛ بنابراین باید برای حفظ آزادی و آزادگی کوشید.
در آن روزگار مردم شاه دژ برای حفظ امنیت، دژ محکمی ساختند. زنان همراه با مردان، در همه امور همکاری می‌نمودند و همه جا ستایش بانوان و دوشیزگان در کنار نام مردان می‌آمد. آیین مردم زرتشت بود. خود زرتشت با ایده آزادگی و بزرگی، دختر خود – پورچیست- را در انتخاب همسر (شوی) آزاد می‌گذارد و او را به پذیرش پیشنهاد خود مجبور نمی کند. چنین است گوشه‌هایی از آیین زرتشت.
بنابراین ما نباید فکر کنیم که زنان شاه دژ، اسیر مردان بودند، بلکه آنان یار و همراه مردان از این دژ که مظهر آزادگی بود، دفاع می‌کردند. این دژ در سمت شمال ارنگه بزرگ قرار دارد و مردان و زنان اهالی ارنگه بزرگ و قریه « گی » که قدمت آن بسیار زیاد است، در کنار یکدیگر زندگی می‌کردند. در ارنگه بزرگ چندین قلعه کنار هم قرار داشت. مردم این منطقه برای تأمین آذوقه خود به زراعت و دامپروری می‌پرداختند. ( اشتغال داشتند).
در قسمت جنوب غربی قلعه ها، بعد از زمین‌های آباد و مرغوب، تپه ای قرار داشت به نام کارنه. البته در قسمت بالای این تپه که به راه ورودی ارنگه مشرف بود. سه برج دیده بانی بود که در آن چند نفر مستقر بودند تا هنگام حمله غارتگران، با درآوردن صدای کرنا ( شیپور جنگ)، مردم قلعه ها را از حمله دشمن باخبر و آگاه می‌کردند. آنان برای نابودی دشمن با ابزار جنگی به سوی تپه کارنه می‌آمدند و از مرز و بوم و ناموس خود دفاع می‌پرداختند و دشمن را مجبور به فرار می‌کردند.
در بالای دیوارهای قلعه، سنگ‌هایی جای داده بودند که به سوی دشمن نشانه می‌رفتند و چون قلعه در بالای کوه قرار داشت و دشمنان در پایین بودند، با پرتاب سنگ ها، شتاب آنها به قدری زیاد می‌شد که به چند تکه تقسیم می‌شد و هر تکه، یک سوار را از روی اسب بر زمین می‌انداخت. دشمن با دیدن این صحنه، فرار را بر قرار ترجیح می‌داد. علت نامگذاری این منطقه این است که در این تپه کرنازنان مستقر بودند.
ورود به شاه دژ کاری مشکل حتی غیرممکن بود؛ زیرا اطراف آن پرتگاه‌های خطرناک بود و فقط یک راه ورودی داشت که آن را هم نگهبانان ورزیده با چرخش سنگ‌های بیضی شکل مراقبت و کنترل می‌نمودند.
در قسمت جنوبی دژ کوه نرم لا و زیرِ آن ده ابهرک قرار دارد. ابهرک نام یکی از مفسران اوستایی بود. گورستان زردشت در ارنگه بزرگ در محلی بنام اوزان بود که اکنون در آن باغ و ساختمان ساخته شده است و هنگام ساختن ساختمان ها و باغ ها، اشیاء گرانبهایی مانند گوشواره، زیورآلات زنانه و مردانه و … از یر خاک پیدا شده است که مشخص نیست کجا برده اند. چون، در آئین زرتشت، هنگام مرگ، زنان را با زیورآلات و مردان با تیر، کمان، دشنه و هر وسیله با ارزش دیگری به خاک می‌سپردند. گورستان زرتشتیان بصورت چاله مدوّر و گِرد بود. موارد ذکر شده دلالت بر تمدن کهن ارنگه بزرگ می‌نماید. زمانی که « ارنگه رودبار» جزو سرزمین مازندران بود، نام آن «پشت کوه رستمداد» بود. حدود جغرافیایی ارنگه رودبار، از سمت جنوب تا ده کرج فعلی، دهات ورد آورد، کلاک، حصار سرچوب وسیه ورگرد که اکنون گوهردشت نام دارد. آتشگاه، سیاه کَلها؛ از سمت غرب به آبریز برقان، دروان؛ از سمت شرق به کن، سولقان؛ از سمت شمال به آبریز کندوان که بعد از شهر رویان
که اکنون دهات نور و کجور نام دارد؛ و مرکز آن بَلَده یوش- زادگاه شاعر شهیر نیما یوشیج است- منتهی می شود. بعد از این که مذهب اسلام، در امپراطوری ایران با سقوط حکومت ساسانیان به ایران آمد و رواج یافت، به مدت سیصدسال مناطق کوهستانی البرز مانند ارنگه رودبار و طالقان و دیلمان آن را نمی پذیرفتند و بر آئین زرتشت ثابت قدم بودند؛ اما پس از این که حکومت علویان تشکیل شد، این مناطق به دین اسلام که با شعار بسیار عالی «برادری و برابری و مساوات» انتشار یافت، به دین مبین اسلام گرویدند و علت دیر پذیرفتن این اسلام، ظلم و جور بنی امیه و عباسیان بود. شاه دژ حدود یکصدسال زیر نظر اسماعیلیها به پیشوایی حسن صباح بود. فرمانروایان آن صد سال نام داشتند، در آنجا مستقر بودند که با حمله هولاکوخان مغول تسخیر و ویران گشت و حال ویرانه های آن باقی است. خوانندگان گرامی، نیک می دانند که واژه ارنگه یا النگ و یا اریکه یا اورنگ به معنی سفگر و دژ و مرکز حکومت بوده است. شاه دژ که در مرکز ارنگه بزرگ قرار دارد در مرزهای شمالی و جنوبی و غری شامل دژها و برج و باروهای کوچک است و اکنون آثار برجای مانده ویران شده است؛ مانند دژ لورا که در کوه سنگی ورودی به ده گسیل که از تهاجم حمله اسپهبدها و غارتگران مازندران جلوگیری و با شاه دژ ارتباط و در صورت نیاز، مردان و جنگجویان شاه دژ به یاری آنها می شتافتند و مهاجمین را از بین می بردند. قلعه ای در قسمت غربی آبریز ارنگه رودبار و طالقان در محل کوه مرتفع کلها و گته ده طالقان بصورت برج دیده بانی به نام قلعه دختر قرار دارد که اکنون آثاری از آن باقی مانده است. برج دیده بانی دیگر قسمت غربی رودخانه چالوس و جاده آسفالته قرار دارد و قسمتی از دیواره ان پیداست. هنگام حمله دشمن، با برافروختن آتش به بلندترین قله یا خط رأس دژ همه را باخبر می کردند. در قسمت جنوب غربی شاه دژ در محل پورکان و آبریز، کوه سیاه کلها قرار دارد. این برج و بارو هم علاوه بر تأمین امنیت، محل رسیدگی به اختلافات بود. مانع پیشروی غارتگران بود. ما اگر چند قرن به گذشته برگردیم، می بینیم که شاه دژ، آباد، منظم ، با سلسله مراتب امور امنیتی، سیاسی، اقتصادی، اداری بوده است و روستاهای ارنگه رودبار که حدود ۶۵ پارچه آبادی بزرگ و کوچک بود را تحت اقتدار و عظمت خود داشت. در چنین دژی نفوذناپذیر با هدف بانیان این دژ یعنی حفظ و حراست منطقه، مشاهده این آثار انسان را به تعجب و عبرت و درود فرستادن به آن مردم سخت کوش وا می دارد.
بنابراین نام ارنگه یا النگه، پارسی است و هنوز واژه های زبان محلی باقی مانده است. با این که زبان و فرهنگ این کشور در اثر هجوم اقوام بیگانه مانند آلکساندر یا اسکندر مقدونی پسر فیلیپ پادشاه مقدونیه یا کلدونیا که با سپاه خود، امپراطوری بزرگ ایران عهد هخامنشی را شکست داد و برای رسیدن به ایران، کشورهای واقع شده در مسیر را ویران کرد. با این که بخش بزرگی از آسیا و هندوستان را تصرف کرد؛ اما نتوانست مردم این مرز و بوم را زیر فرمان بیگانه درآورد. او در جوانی به علت بیماری مالاریا زندگی را بدرود گفت. می گویند وی برای نافرمانی ایرانی ها، نامه ای به استاد خویش ارسطو نوشت و از او چاره جویی کرد. ارسطو پس از خواندن نامه اسکندر، اندیشه نمود و بالاخره در جواب به اسکندر نوشت: « اگر خواهان فرمانبری ملت بزرگ ایران هستی، باید کارهای بزرگ را به مردم کوچک واگذاری. اسکندر با بکارگیری توصیه استادش، ارسطو، موفق شد. همانطور که گفته شد اسکندر در جوانی زندگی را بدرود گفت اما جانشینانش؛ مانند شلوکوس که فرمانده سپاه اسکندر بود، حدود یک قرن در این کشور پهناور حکومت کردند و فرهنگ یونانی در بعضی از محله ها رواج یافت؛ اما خوشبختانه فرهنگ بیگانه در مناطق کوهستانی با وجود چنین دژهای مستحکم و مردمی وطن‌دوست که به زادگان خویش عشق می‌ورزیدند و تا سرحد جان دفاع می‌:ردند، از نفوذ آنها تا حدودی جلوگیری نمودند.
سرانجام قوم پارت که در قسمت خراسان بزرگ زندگی می‌کردند، با یکدیگر متحد شدند و حکومت صد ساله سلوکیان را شکست دادند و حکومت اشکانیان را تشکیل دادند و مردم ایران زمین را از یوغ حکمت یونانیها آزاد ساختند. «زنده باد آزادی».
(اما بازماندگان اسکندر در کشور باستانی مصر با ظلم چند قرن حکومت کردند و ملکه کلوپاترا از این تبار بود که بَطْلَمْ یُوسِسان نام داشتند.
می‌گویند وقتی که سپاه اسکندر به پاسارگاد یا پاسارگاد که مرکز حکومت کوروش بزرگ بود، رسید، برای ویران کردن مقبره کوروش بزرگ به آن سو حمله کرد و دید روی یکی از سنگهای گور نوشته است: «گورم را خراب نکنید تا گورتان خراب نشود». اسکندر نیز آن را خراب نکرد و هنوز سنگ یکپارچه مکعب شکل مقبره آن پادشاه بزرگ هنوز پابرجا و سالم باقی مانده است.
آنها سایر قسمتهای این کاخ سر به فلک کشیده را خراب و نابود کردند. سردار فرمانده سپاه هخامنشی که آریوبرزن نام داشت، به همراه چهارده پسر خود، در مقابل سپاه عظیم اسکندر مقاومت کرد و تسلیم نشد. آنها تعداد زیادی از سپاهیان اسکندر را هلاک نمودند و سرانجام کشته شدند. اسکندر به آنجا رسید و ماجرای آریوبرزن را یونانیان برای اسکندر تعریف کردند. او با دیدن کشته‌شدگان یونانی و شنیدن شجاعت آن سردار ایرانی دستور داد تا جسد این سردار لایق، فرمانده سپاه هخامنشی را به یونان ببرند و پس از مومیایی کردن، مجسمه وی را بسازند و در میدان بزرگ آتن نصب نمایند. خوشبختانه هنوز هم پس از گذشت هزاران سال باقی و برقرار است. ایرانیهایی که بهش هر آتن پایتخت یونان سفر کرده‌اند، مجسمه آریوبَرزن، سردار شجاع هخامنشی را که ایستاده و با چشمان نافذ خویش، به مردم می‌نگرد، دیده‌اند. این هم از دیگر افتخارات ایرانیان و دلاوران این کشور متمدن است.
بحث ما این بود که به دلیل نفوذناپذیر بودن شاه‌دژ، فرهنگ بیگانه کمتر وارد فرهنگ ارنگه رودبار شده است. هنوز بخش عمده‌ای از آن پارسی و پهلوی است.
نویسنده از همه مردم ارنگه می‌خواهد به زبان محلی صحبت کنند و قدر و ارزش آن را بدانند که اصیل و کهن است. زبان هر ملت، نشانه فرهنگ و هویت و ملیت آن است. پی باید به آن ببالیم و افتخار کنیم.
متأسفانه از تاریخ ساخت شاه‌دژ اطلاع دقیقی در دست نیست، ولی به جرأت می‌توان گفت که ساخت آن به پیش از اسلام می‌رسد.
زمینهای ارنگه بزرگ و گی آب داشت و برای کشت و زرع حاصلخیز و مناسب بود و کسانی که در قلعه‌ها یا کلها و قریه‌گی زندگی می‌کردند، کار
کشت و زراعت محصولاتی مانند گندم و جو و سایر غلات.
همچنین برای دامها در فصل زمستان از کوههای پورا و اَزِه و پهنِ‌سار علوفه تهیه می‌کردند و در فصل بهار و تابستان تا سرد شدن هوا و بارش برف، دامها را در کوههای نامبرده نگهداری می‌کردند. از شیر آنها فرآورده‌های لبنی مانند ماست، پنیر، کشک، کره، روغن و غیره تهیه می‌کردند و از پشم دامها، پوشاک (ریسندگی با دستگاهی دستی بنام چرخه و یا چل) پیراهن پشمی، کلاه نمدی، جوراب، دستکش همچنین زیرانداز مانند گلیم، پلاس، جاجیم، فرش، تشک، لحاف و غیره تهیه می‌نمودند. و نیازهای خود را بر طرف می‌نمودند. ارنگه بزرگ و شاه‌دژ، نمایندگانی داشت که در دهات بزرگ که اطراف آن چند ده کوچک قرار داشت، مستقر و اقامت داشتند. کشاورزان با رضایت مالیات تعیین شده را به نماینده مذکور می‌پرداختند. سالی یک بار مالیات جمع‌آوری می‌شد. در صورت بروز حوادث بیعی مانند سیل یا زلزله که به خرابی منجر می‌شد، نمایندگان مستقر در منطقه، به فرمانروای شاه‌دژ و ارنگه بزرگ، خبر می‌دادند تا اقدام لازم برای حل مشکل صورت گیرد. حکومت مرکزی شامل دفاتر، مستوفی، خزانه‌دار و … بود که با نظم و ترتیب اداره می‌شد. همه دخل و خرجها در دفترهای خاص آن ثبت می‌شد. مردم این ناحیه برای حفظ زمینهای کشاورزی، محل سکونت خود را در
مناطق روزانه به ارنگه بزرگ و گی رفت و آمد می‌کردند. حال که زندگی امروزی ماشینی شدهاست، همه نمی‌توانند به شاه‌دژ بروند، مگر آنها که کوهنورد هستند.
اما در آن روزگاران حتی زنها با بارهای سنگینی که بر سر داشتند به آسانی رفت و آمد می‌کردند. زیر زمین ارنگه بزرگ دارای دالانهای متعددی است که به مرور زمان درِ ورودی آنها مخفی شده است. هنگام جنگ و خطر، در این دالانها، اشیاء گرانبها، زنان، بچه‌ها، پیران را مخفی می‌کردند و درِ آن را با خاک می‌پوشاندند؛ اما به اندازه کافی هواش یا دریچه قبلاً تنظیم کرده بودند که آنها بتوانند از هوای سالم (اکسیژن) استفاده نمایند و تا رفع خطر آنها بیرون نمی‌آمدند. کی از این دالانهای زیرزمینی نزدیک مسجد جامع قرار دارد که هنگام تعمیر امامزاده ابراهیم به این دالانها رسیدند که به دلیل ریزش سقف آن، یک نفر به قد معمولی نمی‌توانست به صورت ایستاده در آن راه برود؛ اما دیوار اطراف آن که سنگ چین بود، سالم مانده بود. این ماجرا به حدود سی سال پیش می‌رسد و در این دالان تا ۵۰ متری پیش رفتند. دنباله آن تا محله پالیز امتداد داشت که با جلوگیزی ژاندارمری نتوانستند تا پایان دالان بروند.

نگارش وقایع و آثار باقیمانده از قدما آسان‌است، اما زندگی در قله کوه سنگی و تحمل سرمای شدید زمستان، بدون داشتن آب گرم و سرد لوله‌کشی مثل خانه‌های امروزی، در آن روزگار بسیار سخت بود. مردم آزادمنش برای حفظ سرزمین و مال و جان و ناموس، تمام این مشکلات و سختیها را تحمل می‌کردند تا سرزمینی مستقل داشته باشند.
تحمل آن همه رنج و سختی موجب شهرت و اقتدار و لیاقت فرمانروایان این منطقه شد و پس از چند هزار سال ارنگه بزرگ مرکز حکومت ارنگه رودبار یا پشت کوه رستمدا گشت و همچنین حکومت خواهرزاده سلطان محمود غزنوی، حاکم منطقه البرز که قسمت شرق آن، گدوک فیروزکوه و قسمت غرب آن، گدوک یا گردنه کوئین با بیش از یک هزار آبادی بزرگ و چند شهر دماوند، آمل و غیره، مرکز حکومت خواهرزاده سلطان محمود غزنوی، از سلاطین مقتدر، شد. حکومت این منطقه به فرزند عنصرالمعالی، خواهرزاده سلطان بود و مقبره وی در قسمت شمال گورستان فعلی ارنگه بزرگ با نصب سنگی به ابعاد یک متر طول و یک متر بلندی و حدود نیم متر قطر آن است که متأسفانه چند سال قبل سنگ را از طول دو نیم کرده و قبر را زیر و رو نمودند، اما خوشبختانه نوشته روی سنگ قابل خواندن است. علت مرکزیت ارنگه آن است که این منطقه همچون دژ محکم و نفوذناپذیری بود که از حمله و هجوم دشمن، جلوگیری می‌کرد. همان‌طوری که
گفته شد این منطقه از سه طرف جنوب شرق و شمال نفوذناپذیر بود و تنها راه ورودی، تنگ و باریک بود. در بلندترین قسمت تپه، دیده‌بان مستقر بود که دیده‌بانان، با صدای کَرنا، با دیدن دشمن سنگها را به سوی آها پرتاب می‌کردند و دشمن ناگزیر رار و عقب‌نشینی می‌کرد.
همچنین دورتادور این قلعه را کوهها مانند دیواری فراگرفته‌اند که موجب اعتدال هوا و جلوگیری از باد و طوفان می‌گردد و اکنون که شهر بزرگ تهران در نزدیکی آن قرار گرفته، از ورود گازهای سمی و هوای آلوده تهران، به این منطقه جلوگیری می‌کند.
در آن روزگاران شهری به نام تهران نبود و شهر ری شهرت داشت لذا دسترسی و حمله به شاه‌دژ که پرتگاه خطرناکی است، مکان بسیار با ارزشی برای آن روزگاران که ابزار جنگی امروزی وجود نداشت، برای حفظ جان و مال مردم بوده است (محسوب می‌شد).
حمله قوم آشور که در بین‌النهرین کنار دجله و فرات زندگی می‌کردند و پایتخت آنها شهر نینوا بود، علاوه بر اینکه به قسمت غرب ایران که حکومت ماد در آنجا بودند از نظر جانی و مالی تلفات و خسارات جبران‌ناپذیری وارد می‌کردند و دنباله این حملات به قسمت شمال شرقی و حتی شاه‌دژ و ارنگه بزرگ صورت می‌گرفت تا این که در زمان شاهنشاهی اُوَخْشَتَرِه که حکومت مقتدری بودف با
حمله سپاهیان آریایی قوم ماد با جنگجویان دلاور که از حملات قوم آشور در عزاب بودند و با رعب و وحشت زندگی می‌کردند، به سرزمین آشور حمله کردند و به فرماندهی اُوَخْشَتَرِه توانستند در یک حمله برق‌آیا، قون خونخوار و تجاوزگرآشور را قلع و قمع نمایند و شهر بزرگ نینوا را ویران کردند و مردم غرب و شمال شرقی ایران از آسیب‌های آنها آسوده گشتند. پس از مدتی، در سال ۶۱ هجری قمری که حضرت امام حسین (ع) به این شهر رسیدند، نینوا را مخروبه یافتند که فقط چند خانوار در کنار دجله و فرات مشغول کشاورزی بودند. همراهان امام در پاسخ علت ویرانی این شهر می‌گویند: ماجرای این شهر بزرگ، را از همراهان می‌پرسند می‌گویند این شهر بزرگ مرکز و پایتخت قون آشور بوده که به دست ایرانیها ویران شده است و این قوم ستمگر پس از حمله عده زیادی از آنها به هلاکت رساندند و اندک مردمی که از این قوم زنده ماندند و جان بسلامت بردند، تا ر و مار شدند و به سرمزنیهای دیگر مهاجرت کردند و مردم و سرمزنیهای مجاور هستند آن کسانیکه ریشه ظلم و ستم را نابود کردند. درود بر آنها باد و روحشان پیوسته شاد و نامشان گرامی باشد.
توضیح: پایتخت قوم ماد، در غرب کشور، شهر هگمتانه یا اکباتان و همدان کنونی که شامل هفت
قلعه و هر قلعه دیوارهای جداگانه به رنگهای مختلف و گوناگون و آخرین دیوار، کاخ پادشاه قوم ماد به رنگ زرین بود.

← نام روستاهای ارنگه رودبار

نام روستاهای ارنگه رودبار: (از قسمت شمالی منطقه شروع می‌گردد)

۱- آزادبر (آزادور): این ده از قسمت شمالی منطقه شروع می‌گردد. در قسمت خط‌رأس آبریز قله کندوان قرار دارد و بسیار سردسیر و برفگیر که بین کوههای سربه فلک کشیده قرار دارد و به دلیل سرمای شدید کاشت درختان میوه امکان‌پذیر نیست و کوه‌ها از نظر پوشش گیاهی غنی است.
کشت محصولات کشاورزی از جمله سیب‌زمینی و بعضی از گلها نیز در این سرزمین رواج دارد و بعضی از گلها در این منطقه پرورش می‌یابد، اما شغل اصلی آنها دامداری و پرورش گوسفند، بز، گاو در مراتع سرسبز که از کرج هشتاد کیلومتر فاصله دارد، است.
۲- کُهنه ده: جاده آن سالها پیش از راه مال‌رو داشت، سر راه آزادبر قرار دارد و غار معروف یخ مراد در این ده قرار گرفته است. در تابستان که هوا گرم است، داخل این غار یخبندان بوده و اهالی آنجا قبل از برق‌کشی که یخچال نداشتند، از یخ آن برای نگهداری مواد غذایی و گوشت استفاده می‌کردند. در فصل زمستان که هوا سرد است، داخل این غار دیگر یخبندان نیست و یخها ذوب شده و آب در غار جاری است. کار مردم کُهنه‌ده دامداری است.
۳- آسیاب درگاه: این ده هم در مسیر جاده آزاد بر و کنار رودخانه واقع شده است. شغل اصلی آنها دامداری است و باغها کشت و زرع می‌کنند. این ده، تا جاده اصلی چالوس فاصله زیادی ندارد.
۴- وِلِه: کنار جاده چالوس و در همسایگی ده گچسر قرار دارد.
۵- گچسر: این ده همانطور که از اسم آن پیداست، روی معدن گچ قرار دارد و حدود ۷۵ کیلومتری کرج قرار دارد. اغلب مردم به پرورش دام می‌پردازند.
۶- وارنگه رود (وارنگه رود): بیشتر مردم دامدار هستند. در ۸۳ کیلومتری کرج و نزدیک جاده ویترین قرار دارد. اطراف آن مراتع سرسبز و پوشیده از گیاهان گوناگون و برای پرورش دام مناسب است.
۷- ولایت رود (یا ویلات رود): نام کنونی آن دیزین است که با ایجاد پیست اسکی، مردم از نظر مالی، وضع خویب پیدا کرده‌اند. با توجه به برگزاری مسابقات داخلی و خارجی اسکی در این منطقه و افتتاح فروشگاه‌های لوازم اسکی و آموزش آن، هنوز عده‌ای به دامداری و باغداری اشتغال دارند.
۸- گاجِره: قسمتی از ویلات رود است که نزدیک پیست اسکی قرار گرفته و در گذشته، معادن زغال‌سنگ بسیار فعال بود، به طوری که کارکنان، خانه سازمانی، اداره بهداشت، درمانگاه، مسجد، حمام و سرویس رفت و آمد داشتند.
۹- کوشکک: که بمعنای قصر کوچک است و به صورت تپه‌ای در بلندی قرار گرفته است.
۱۰- نساء: به نظر نویسنده، چون قسمتی از آن آفتابگیر نیست و سایه است، نسام یعنی سرد و از نسیم گرفته شده است، به این نام معروف است. نسام شامل دو قسمت نسام بالا و نسام پایین است. شغل آنها دامدای است. در این منطقه معدن آهک هم هست؛ به همین دلیل به آهک‌پزی هم اشتغال دارند.
۱۱- ملک فالیز: بمعنای سرسبز و جالیزکاری شده است و برای آن که رودخانه مُشرف به‌آن است، این منطقه همیشه سرسبز و خرم است.
۱۲- حسنکدر (حسنکدره): نامگذاری آن به‌دلیل قرار گرفتن امامزاده حسن در این ده است. شغل اصلی آنها دامداری و کشاورزی است.
۱۳- سرخ دره (دره سرخ): در این منطقه هم خاک و هم سنگ‌های معدنی، سرخ رنگ است که برای ساختمان‌سازی استخراج و استفاده می‌شود.
۱۴- گرناب (گرم آب با اب گرم): بیشتر، به پرورش گل می‌پردازند.
۱۵- میدانک (میدان کوچک): بنائی به شکل برج طغرل واقع در شهرداری است به نظر می‌رسد مربوط به دوره حکومت سلجوقیان باشد. چند خانوار ساکن این آبادیِ نسبتاً کوچک که در ۵۲ کیلومتری کرج قرار دارد، هستند.
۱۶- گُسیل: با توجه به قرارگرفتن خانه‌های اهالی آن، در دامنه که سراشیبی تندی دارد، انتخاب گسیل برای آن مناسب است. نامهای دیگر آن، کلها رود، گشتاور، گشت نادر است. نام اخیر، برای گردش نادرشاه افشار در این منطقه، به آن نهاده شدهاست.
۱۷- شیلانک: به معنای زردآلو است. احتمالاً درخت کهن‌سال و بزرگ زرد‌آلو در آن بوده است، در سمت شمالیِ ده سرک قرار دارد.
۱۸- سرک: قبل از رسیدن به شهرستانک قرار ارد. رودخانه شهرستانک،از میانه آن عبور می‌کند.
۱۹- شهرستانک: یعنی شهر کوچک؛ همان‌طور که از نامش پیداست، منطقه‌ای بزرگ و آباد است. می‌گویند این ده بزرگ، در زمان پادشاهی قباد از سلسله ساسانی پایه‌گذاری شده است. آب چشمه‌سارهای این منطقه بسیار گواراست.
۲۰- لانیز: این ده کوچک که چند خانوار در آن زندگی می‌کنند، سیل خیز است. همچنین با وجود خانه‌های آن بهش کل لانه یا آشیانه، می‌توان آن را «لاخیز» هم نامید.
۲۱- درده: این آبادی در دره قرار گرفته و می‌توان آن را «در دره» هم نامید که از نظر جغرافیایی با آن هماهنگ‌تر است.
۲۲- همه‌جا: این آبادی در شمال غربی «در دره» قرار دارد و چون از «در دره» وسیع‌تر است، آن را «همه‌جا» می‌نامند.
۲۳- کباسر: حدود سه کیلومتر از جاده اصلی فاصله دارد.
۲۴- دو خانواری: این آبادی بین رودخانه و جاده اصلی قرار دارد و چون در قدیم دو خانوار در آن زندگی می‌کردند، «دوخانوار» نامیده می‌شود.
۲۵- تکیه سپهسالار: پس از آن که آرامگاه امامزاده ابراهیم ملقب به «سپهسالار» در این ده ساخته شد، «تکیه سپهسالار» نامیده می‌شود. در قسمت شمالی این امامزاده، شکاف نسبتاً بزرگی شبیه درِ ورودی غار است که در فصل تابستان، از این محل مرتباً باد سرد می‌وزد. یک منبع فلزی جلوی آن قرار می‌دهند که آب داخل آن را این باد خنک و سرد کند. غار «یخ مراد» کهدر «کهنه ده» قرار دارد، به این غار متصل است.
در روزگار قدیم که از تاریخ دقیق آن، اطلاعی نداریم، خروسی را از دهانه غار «کهنه‌ده» وارد
می‌کنند و پس از مدتی از دهانه «سپهسالار» بیرون می‌اید.
۲۶- آسارا: چون قبل از احداث جاده ماشین‌رو، بر خلاف سایر آبادیها و راه آنها صعب‌العبور بود، راه این منطقه آسان بود، آن را «آسان‌راه» نامیده‌اند.
۲۷- ری زمین: که کنار جاده اصلی و رودخانه قرار دارد و چندان بزرگ نیست.
۲۸- سیرا: از آنجا که اطراف این منطقه را آب جاری فراگرفته است و همچنین به سوی زمینها و باغهای آن جاری است، «سیراب» نامیده می‌شود.
۲۹- ابی‌ذر: به معنای اباد و زرخیز هست و در کنار جاده فرعی و رودخانه، در ۴۳ کیلومتری کرج قرار دارد.
۳۰- آیگان: در مسیر جاده فرعی و ۴۵ کیلومتری کرج قرار دارد.
۳۱- کلها: یا قلعه‌ها که بیشتر آنها خراب شده است و خرابه‌های آن باقی مانده است، در ۴۸ کیلومتری کرج قرار دارد. مرز بین طالقان و ارنگه رودبار هست و ده مرزی همجوارِ کلها، «گته‌ده» طالقان و قلعه «ده دختر» قرار دارد.
۳۲- لیلستان: نام اسلامی است. معنی پارسی آن بستان به نظر می‌اید. در ۴۷ کیلومتری کرج قرار دارد.
۳۳-کلوان: به معنای «قلعه‌بان» با دهات «گته‌ده» و «دروان» مرز مشترک دارد. با مراتع سرسبز و پوشش گیاهی متنوع، در ۵۲ کیلومتری کرج قرار دارد.
۳۴- نَشتارود: به مقدار کم آب روان که رودخانه تشکیل می‌دهد، «نشت» می‌گویند. با توجه به وجود «نشت» در این منطقه آن را «نشتارود» می‌نامند. در ۳۸ کیلومتری کرج قرار دارد.
۳۵- وَرزن: در کنار نشتارود قرار گرفته است و تا کرج حدود ۳۹ کیلومتر فاصله دارد.
۳۶- پل خواب: در کنار رودخانه و جاده قرار دارد.
۳۷- مزرعه وَنَش: به معنای مزرعه شخصی است که بین «پل خواب» و «مورود» قرار گرفته است.
۳۸- مورود: چون در این منطقه سیب مورود که بسیار خوشمزه و خوش‌طعم است، معروف است، این منطقه را «مورود» نامیده‌اند. در ۴۶ کیلومتری کرج قرار دارد.
۳۹- رزکان: چون در این منطقه باغهای تاک یا انگور یا رز یا مو، فراوان است، این منطقه را «رزکان» نامیده‌اند، هنگام احداث سد کرج، این ده به زیر دریاچه رفت و اهالی آن به کرج مهاجرت کردند و در آنجا مقیم شدند. این منطقه را «رزکان‌نو» نامیده‌اند.
۴۰- کوشک‌بالا: این ده هم سرنوشتی مانند رزکان داشت.
۴۱- واریان: آبادی نسبتاً بزرگ و پرجمعیتی در فرورختگی دریاچه سد کرج است که اهالی آن به کرج و روستاهای دیگر رفته‌اند. چند خانواری که ساکن هستند کوهستانی همان ده هستند، با قایق عبور و مرور می‌نمایند.
۴۲- خوزن کلها: اکنون این ده، قبل از سد کرج قرار دارد.
۴۳- آدران: این منطقه در نزدیکی آتشگاه آذران قرار دارد، شاید به همین دلیل، نام «آذران» به آن نهاده‌اند. ضمناً «آذران» نام یکی از پادشاهان اشکانی هم هست.
این منطقه برای پخش آتش به دهات مجاور بوده است که بین رودخانه و جاده اصلی قرار دارد.
۴۴- ارنگه بزرگ: این منطقه کوهستانی، در شمال آدران به فاصله دو کیلومتری آن،در ۲۲ کیلومتری کرج قرار دارد. قبلاً درباره فرهنگ، تاریخ سیاسی و اجتماعی آن شرح دادیم.
۴۵- ابهرک: که به ارنگه بزرگ و گوراب متصل است. ابهرک نام یکی از مفسران کتاب اوستا هست و در قسمت جنوب شاه‌دژ قرار گرفته است.
۴۶- گورآب: همانطور که از نامش پیداست، مرکز تأمین آب آشامیدنی و کشاورزی ارنگه بزرگ و
ابهرک هست؛ البته به جایی که گنبد داشته باشد، هم «گوراب» می‌گویند.
۴۷- گی: به معنای محلی خوش آب و هواست. بعد از تسلط اعراب، چون در حروف الفبای آنها حرف «گ» نبود، به جای آن «ج» گذاشتند و نام «گی» به «جی» تغییر کرد. این ده از قدیمی‌ترین آبادیهای ارنگه رودبار است که از ارنگه بزرگ قدمت آن بیشتر است. با چشمه‌سارهای فراوان بیشتر زمینهای کشاورزی ارنگه برگ، گوراب، ابهرک از چشمه‌سار «گی» آبیاری می‌شدند و در اسناد هم ثبت شده است؛ البته در گذشته محلی به نام شهر بود که هنوز هم به همین نام «شهر» هست. کوه عظیم پهن‌سار که در جنوب شرقی «گی» قرار گرفته، از نظر پوشش گیاهی اعم از گیاهان دارویی یا گلهای تزئینی بسیار متنوع است که حتی به شهرها و کشورهای دیگر صادر می‌کند.
۴۸- سر زیارت: این ده در قسمت شرقی گور آب و جنوب شاه‌دژ قرار دارد و چندان بزرگ نیست و یکی زا راه‌های منتهی به شاه‌دژ است.
۴۹- چاران: چون این ده در گودی کوه پهن سار قرار گرفته است، به «چالان» نامیده‌اند.
۵۰- سیجان: آبادی نسبتاً بزرگ و پرجمعیتی بوده است. چون این ده در سنگلاخ قرار داشته، به آن سنگان گفته‌اند. به هرحال، نام دهات منطقه
ارنگه رودبار، بنا به موقعیت جغرافیایی، سیاسی، نظامی آنها نامگذاری می‌شده است.
۵۱- خور: همان طور که از نامش پیداست، طلوع خورشید از پشت این کوه، منطقه را تابان می‌کرده است.
۵۲- نوجان: در غرب رودخانه و چند کیلومتری جاده اصلی رار دارد. آب جویها و نهرها، آسیابها را می‌چرخاندند. نام آن «نوگان» بوده که به «نوجان» تغییر کرده است. جای تأسف است که چون عربها حرف «گ» نداشتند، نام شهرها و روستاها را تغییر می‌دادند.
۵۳- وینه: آبادی کوچک و کم جمعیتی است که در کنار رودخانه قرار گرفته است.
۵۴- پورکان: که در قله کوه آن برج دیده‌بانی قرار دارد. احتمالاً نگهبانان مستقر در دیده‌بانی این برج، حالت و حمله دشمنان و غارتگران را به شاه‌دژ ارنگه بزرگ اطلاع می‌دادند.
۵۵- نَمَرک: از جاده اصلی حدود ۶ کیلومتر فاصله دارد و در جنوب کوه پورا قرار دارد. مالک آن مرحوم خدایارخان بود که برای تأمین آب زراعی آن رنج بسیار متحمل شده بود. بعد از انقلاب، پست تعاونی کشاورزان در پورکان قرار گرفته است.
۵۶- کُندر: تا جاده اصلی حدود ۱۸ کیلومتر فاصله دارد. آبادی بزرگ و پرجمعیتی است. باغداران آنجا، بهترین باغها را در کندر و سایر شهرها ساخته‌اند و مرغوب‌ترین محصولات؛ از قبیل: سیب، هلو، گلابی، انگور و غیره را تولید و به بازار کشور عرضه می‌نمایند. تجربه و تخصص آنان در تولیدمیوه‌های مرغوب، زبانزد کشاورزانایران هست.
۵۷- سرودار: به معنای درخت سرو است. احتمالاً علت نامگذاری آن وجود درختان سرو کهن سال و تنومندی که هنوز هم هست، بوده است.
۵۸- بیلقان: در نزدیکی کرج کنونی و کنار رودخانه و جاده اصلی قرار دارد.
۵۹- باغ پیر: در مجاورت بیلقان قرار دارد و چند خانوار در آن زندگی می‌کنند.
۶۰- وسیه، سرجوب، حصار: کنار هم قرار دارند و پل دختر که در زمان حکومت صفویه در جنوب این رسوتاها ساخته شده است، در حال حاضر هیچ وسیله نقلیه‌ای برای رفتن به آنجا نیست و جزو آثار باستانی به شمار می‌رود.
۶۱- کلاک: که در جنوب رشته البرز قرار دارد و ده «سرحدآباد» با کلاک مرز مشترک دارد. فرهنگ و زبان مردم سرحدآباد مانند ارنگه رودبار هست. ضمناً دهات ورویج از گی، ژیان، وردآورد، آتشگاه، سیاه کلها جزو ارنگه رودبار یا پشت‌کوه رستمداد به مرکزیت ارنگه بزرگ بوده است.
بر صاحبان خرد و اندیشه پوشیده نیست که تدوین نکات تاریخی، به لحاظ گستردگی و حساسیتی که دارد، بسیار مشکل بوده و قضاوت در مورد کسانی که با فاصله زمانی زیاد ازما، در مکانی با شرایط محیطی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و … خاص خویش می‌زیسته‌اند، کار آسانی نیست. مورخ هر قدر هم مدارک تاریخی در دست داشته باشد، با هم از دور، دستی بر آتش دارد. چنانچه بخواهد جانب انصاف را پیش گیرد، ناگزیر باید مطالعه و تحقیق نماید. همچنین همان‌طور که گفته شد، به دلیل فاصله زمانی موجود بین گذشتگان و نسل کنونی، نمی‌توان همه اسناد و مدارک مستدل و مستند را یافت و با صداقت و دور از تعصب، تاریخ آن را بیان داشت، شاید خیلی از موارد و اتفاقات بیان نشود.
از کسانی که نویسنده و نگارنده را در امر جمع‌آوری اطلاعات و نگارش یاری نمودند بسیار سپاسگذاری نموده و شادی روح و بقای عمر بازماندگان ایشان را از ایزد یکتا خواستارم.
در اینجا بخش نخست تاریخ ارنگه بزرگ و وقایع مهم آن را با کوشش و پژوهش به اختصار و در حد توان نویسنده بیان شد.
«پایان بخش اول»

بخش دو


بخش دوم از آغاز دوره اسلام تا زمان حال
نکته:
تاریخ ارنگه بزرگ پیش از اسلام بسیار مفصل است، اما اطلاعات و پژوهش نگارنده به همین اندازه بود. امید است سروران و عزیزان، با تحقیق در این زمینه، اطلاعات بیشتری به دست آوردند و به نگارش آن همت گمارند پیشاپیش از آن سروران سپاسگذاری می‌نمایم.

بخش دوم از آغاز دوره اسلام تا زمان حال
۱- سرنوشت شاه‌دز نفوذناپذیر!
۲- بازگشت مردم از مخفیگاه، برای ادامه زندگی پس از ویرانگری هولاکوخان مغول؛ عزیمت آنها به دژهای اسماعیلیه؛ و نابودی آنها پس از عزیمت به بغداد برای کشتن خلیفه عباسی، به وصیت چنگیزخان مغول.
۳- معرفی مکانهایی که پس از هولاکوخان مغول در ارنگه بزرگ ساخته شد.
۴- روش کشاورزی
۵- روش دامداری
۶- انجام معامله و خرید و فروش
۷- کمک در برداشت محصولات کشاورزی
۸- قطع درختان کهن‌سال مانند گردو، توت
۹- ارزش اقتصادی سه کیلوگرم سیب درختی
۱۰- آسیاب‌های آبی و تعداد آنها
۱۱- تهیه نان و انواع آن
۱۲- طرز کاشت غلات و ابزار آن روزگار
۱۳- آمادگی برای برگزاری سال نو و کسانیکه این سال نو را خبر می‌دادند.
۱۴- نگهداری گوشت برای فصل زمستان
۱۵- برای ایجاد گرم در فصول سرما، از کرسی استفاده می‌کردند.
۱۶- زنده نگه داشتن واقعه کربلا و مراسم عزاداری
۱۷- مراسم پیش از تحویل سال نو و باستانی
۱۸- وقوع انقلاب اسلامی و جنگ نابرابر بین عراق و ایران
۱۹- بیان واژه‌ها به ترتیب حروف الفبا

• درخت گردو و فراخ راهک
درخت گردو با شاخه‌های اصلی و فرعی، تنومند بسیار مقاوم است. حدود پنجاه سال پیش، این درخت کهن‌سال که در اراضی فراخ راهک سر به فلک کشیده بود، با نهایت اندوه، این درخت چند هزار ساله که بنا به تعریف بزرگان، عمر این درخت بیش از سه هزار سال بود، اما آن درخت تنومند را دو نفر با اره قطع کردند. با گذشتن بیش از نیم قرن از قطع کردن آن درخت، هنوز مردم درباره آن برای یکدیگر خاطراتی تعریف می‌کنند.

۱- شرح شاه‌دژ: کوه سنگی سربه فلک کشیده و آثار باقیمانده، بر عظمت گذشته و دلیری و شجاعت مردم آن حکایت دارد.
در قرن چهارم هجری قمری فرقه اسماعیلیه به رهبری حسن صباح تشکیل شد و دوران شکوه و عظمت خود را سپری کرد. به دستور وی، اسماعیلیان، در سراسر کشور دژهای بسیار ساختند و دژهای موجودی و قدیمی را تعمیر و مرمت و بازسازی نمودند. آنها را تصرف کرد و مقر فدائیان، رفیقا، داعیان، زبردستان قرار گرفت از جمله شاه‌دژ ارنگه بزرگ هم جزو متصرفات اسماعیلیان بود.
در مورد حسن صباح، این مرد عجیب و نابغه، بسیار می‌گویند از آن‌جایی که حکیم عمر خیام – ریاضیدان، ستاره‌شناس، دانشمند – و حسن صباح و شیخ حسن طوسی – ملقب به خواجه نظام الملک – هر سه نفر، در مدرسه نظامیه نیشابور – واقع در خراسان – هم درس بودند و از شاگردان استاد بزرگ آن روزگار، امام موفق بودند. معروف است که شاگردان، این معلم بزرگ به مقامات عالی می‌رسیدند.
این سه نفر از شاگردان دیگر امام موفق، از هوش بیشتر و استعداد فوق‌العاده‌ای برخوردار بودند. روزی با هم صحبت می‌کردند مبنی بر این که: هرگاه هر یک از ایشان به مقام دیوانی
رسید، دیگران را یاری نماید تا ایشان هم به آنچه می‌خواهند برسند.
در زمان آلب ارسلان، سلطان سلجوقی، خواجه نظام‌الملک به وزارت و صدارت رسید. وی مردی با سیاست، زیرک، عالم، با تدبیر بود؛ چنانچه آلب ارسلان سلجوقی در جنگ با رومیان، با تدبیر ایشان، پیروز شد و از آن پس، وی را «آلب ارسلان رومی» خواندند. شهرت شیخ حسن طوسی از مرزهای ایران هم می‌گذرد.
پس از مرگ آلب ارسلان، پسرش ملکشاه سلجوقی جانشین وی شد. خواجه نظام‌الملک، با حفظ سمت، مورد توجه خاص این شاه جوان قرار می‌گیرد.
در این زمان حکیم عمر خیام و حسن صباح، به دیدار خواجه نظام‌الملک امروز و دوست هم دارس دیروز می‌روند و به ایشان پیمانی را که در دوران تحصیل با یکدیگر بسته بودند، یادآوری می‌کنند.
در این دیدار خواجه نظام‌الملک، با بزرگواری، مقدم آنها را گرامی داشت و به پیمان خود وفا کرد. به حسن صباح وزارت واگذار نمود. حکیم عمر خیام که ریاضیدان و ستاره‌شناس بود، از قبول مشاغل دولتی عذرخواسته و از خواجه‌نظام‌الملک خواست تا فرصتی فراهم کند که وی بتواند به امور علمی بپردازد، تقویم جلالی را تنظیم کند، درباره ریاضیات و سایر علوم تحقیق کند و شعر
بسراید. وی از خوجه نظام‌الملک خواست تا معاش مختصری برایش مقرر فرماید که ایشان پذیرفتند.
چون حسن صباح، مردی زیرک و با کیاست بود، در زمان کوتاه وزارت توانست توجه و رضایت ملکشاه را جلب نماید. به طوری که در جلسه‌هایی عمومی که خواجه نظام‌الملک حضور داشت، همیشه از حسن صباح تعریف و تمجید می‌کرد. توجه و رضایت بیش از حد سلطان سلجوق، موجب کینه‌توزی خواجه‌نظام‌الملک بهحسن صباح شد و این کار بالا گرفت، این حسادت به نفرت تبدیل شد و تا جایی رسید که خواجه نظام‌الملک، ملکشاه را بر آن داشت که دستور تعقیب و دستگیری حسن صباح را صادر کند.
حسن صباح، از این توطئه باخبر شد و از ترس ملکشاه فرار کرد و از شهری به شهر دیگری می‌گریخت تا از تیغ جلادان در امان باشد.
به نظر نویسنده، اگر در انسان حرص و طمع به مال و مقام زیاد شود، برای رسیدن به آن هرکاری انجام می‌دهد. حتی اگر دوستان قدیمی مانع باشند، در صدد برمی‌آید که آنان را نیز به هر شکلی که شده، از سر راه بردارد تا به هدف خود برسد.
نردبان این جهان ما و منی است
عاقبت این نردبان افتادنی است
آنکه بر نردبان بالاتر نشست
استخوانش سخت‌تر خواهد شکست
حسن صباح با استقرار در دژها توانست بر دشمنان خود از جمله خواجه نظام‌الملک، برخی حاکمان و خلیفه‌های بغداد پیروز شود. انتشار این خبرها، امپراطوران اروپا را به وحشت انداخت و به همین دلیل برای حسن صباح و طرفدارانش، هدایای گرانبها فرستادند تا از این خطر در امان باشند. حسن صباح توانست با ساختن و تعمیر دژهای مستحکم در ارنگه بزرگ و تربیت و آموزش فنون جنگی به طرفدارانش، قدرت و عظمت وصف‌ناپذیری پیدا کند.
فرمانروایان شاه‌دژ در زمان حسن صباح، صلصال نام داشتند و مقبره‌ای که روی سنگ آن، نام صلصال ۱۲ حک شده بود، هنوز هست. حسن صباح همزمان با حمله چنگیزخان مغول به سرزمین ایران، زندگی می‌کرده است. این قوم وحشی و خونخوار در زمان حسن صباح، نتوانستند به دژهای اسماعیلیه نفوذ کنند. پس از مرگ وی، بین جانشنان او اختلاف پیش آمد و وحدت و انسجام خود را از دست دادند؛ به همین دلیل طبق وصیت چنگیزخانه به نوه‌اش – هولاکوخان مغول- وی برای نابودی فرقه اسماعیلیه و ویرانی دژها، از ترکمنستان به خراسان رفت. وی با سپاهی بیشمار و خونخوار وارد ایران زمین شد و اسماعیلیان را شکست داد و دژهای واقع در خراسان را ویران کرد و پس از نباودی قلاع اسماعیلیه به شهر ری رسید. راه
نفوذ به شاه‌دژ ارنگه بزرگ را پرسید و فهمید که باید از روستاهای کن و سولقان به کوه پهن‌سار برود. بنابراین سپاه خود را آماده حمله به این دژ نمود و خود، در قلب سپاه جای گرفت. وی از کوه پهن‌سار گذشت و به شاه‌دژ نزدیک شد؛ چون ورود به دژ بسیار سخت بود، لذا بیست نفر از مردان قریه «گی» را مجبور کرد که در صورت پوشیدن لباس مردان دژ، سپاه مغول از قتل عام مردم «گی» صرف‌نظر می‌کنند. آنان نیز برای حفظ جان و مال مردم «گی» در جلوی سپاه مغول حرکت کردند و به درِ ورودی دژ رسیدند؛ چون نگهبانان آنان را شناختند. درِ سنگی که با روش خاص و عجیبی باز و بسته می‌شد، به روی انها باز کردند، بلافاصله سپاه مغول که پشت این بیست نر بود، وارد شاه‌دژ ارنگه‌بزرگ شد و جنگی نابرابر آغاز شد. نگهبانان با سعی و تلاش فراوان با مغولها جنگیدند و این جنگ چند روز طول کشید ولی با توجه به نابرابری نیروها، سپاه مغول دژ را ویران کرد و مردان دلیر و شجاع را به قتل رساندند و از شاه‌دژ جز ویرانه‌ای باقی نمانده است.
از ظروف باقیمانده که از خرابه‌ها بیرون آمده و نیمی از زیر پای مغولان و سمّ اسبهای آنها مقداری از آن سالم مانده است، چنین برمی‌اید که مردم شاه‌دژ، دارای تمدن کهن و فرهنگ غنی بوده‌اند. چون مغولان دژ را به آتش کشیدند و
کتابخانه‌ها و کتابهای علمی را نابود کردند، امروزه اطلاعات اندک و مختصری از آن دوره در دست است.
اهالی ارنگه بزرگ، دالانهایی را در زیرِ زمین ساخته بودند تا در مواقع ضروری و جنگ و ناامنی، بتوننند به آنجا پناه ببرند و از پیش، تمام احتیاجات خود را در آنجا ذخیره می‌کردند و هنگام خطر فقط افراد در آنجا مخفی می‌شدند.
وقتی مردم اطراف شاه‌دژ خبر حمله مغول به دژ را شنیدند، برای کمک به اهالی دژ خود را به دالانهای دژ رساندند و آنها را از دست مغولان نجات دادند.
در زیر زمین دژ، دالانهایی ساخته بودند که در آن خوراکی و مواد لازم نگهداری می‌کردند. برای نجات مردم دژ از دست مغولان خونخوار و بیرحم، آنها به دالانها پناه بردند.
سپاه هولاکوخان که از خار و خاشاک و گون و بوته‌های کوه پهن‌ساز بیشتر بودند، از پیروزی در این جنگ نابرابر، ویرانی دژها، قتل عام و غارت، بر خود می‌بالیدند و غرور سرتاپای وجودشان را فراگرفته بود.
سپاه مغول، خانه‌های خالی گلها (قلعه‌ها) را ویران کردند و اشیاء باقیمانده را غارت کردند. با دیدن آثار باقیمانده از این جنگ نابرابر و قتل و غارت بیرحمانه مردم بیدفاع شاه‌دژ، می‌توان به وحشیگری مغولان پی برد.
در این کره آب و خاکی انسانها با فرهنگها و تمدنهای گوناگون زندگی می‌کنند و تا دنیا باقیست، ظلم و بی‌عدالتی هم خواهد بود.
نویسنده: «ای کاش به جای صرف هزینه‌های سنگین برای ساختن سلاحهای کشتار جمعی که به نابودی مردم کشورها می‌انجامد، مقداری از آن برای تأمین خوراک و پوشاک مردم فقیر که در اثر فقرغذایی جان خود را از دست می‌دهند، در نظر گرفته شود».
سپاه مغول برای ویرانی و قتل عام مردم به سوی بقیه قلاع اسماعیلیه حرکت کردند تا خود را به قلعه الموت برسانند و نیّت شوم خویش را عملی کنند. وقتی مغولان از ارنگه بزرگ دور شدند، آنها که در دالانهای زیرزمینی و شکاف کوهها و غارها (ایسپولها) مخفی شده بودند، بیرون آمدند و دامهای خویش را که از مغولان دور نگه داشته بودند، به ارتفاعات کوهها کوچ دادند. همچنین به خانه و کاشانه خود بازگشتند، اما با دیدن ویرانه‌ها، کشته‌ها، مجروحان و اسیران، سرگردان شدند و پس از سوگواری و خاکسپاری آشنایان، به تعمیر و بازسازی خانه‌های خود پرداختند. چون از این حادثه، خاطره تلخی در ذهن آنها نقش بسته بود، بنابراین دور از قلعه‌ها برای خود خانه ساختند و برای دامها جای مناسبی در نظر گرفتند و آنجا را «چال قلعه» نام نهادند. سپس آنچه برای زندگی در دالانها برده بودند، بیرون آوردند
و به خانه‌های جدید خود بردند تا استفاده کنند.
اهالی ارنگه بزرگ توانستند غم و اندوه از دستدادن بستگان و عزیزانشان را به تدریج فراموش کنند و با پایداری و استقامت، دوباره به آبادانی و بازسازی ارنگه بزرگ همت گماشتند و ارنگه جاویدان مرکز حکومت و اقتدار شد.
تا نیم قرن پیش، حکومت مرکزی تهران، حاکمان ارنگ بزرگ به نام «نایب الحکومه» را تعیین می‌کرد تا بر ارنگه رودبار حکومت می‌کردند. این منطقه از شمال تا‌آبریز کندوان؛ از غرب تا طالقان؛ از شرق تا رودبار قصران (لواسانات)، دهات: سنگان، سولقان، کن؛ از جنوب تا انتهای کلاک، وردآورد، دهات آتشگاه مححدود می‌شود. نایب‌الحکومه‌ها نیز سیاه‌کُلها (سیاه‌کلاهان) و کدخدایان دهات را انتخاب می‌کردند که به مسایل مردم روستاها رسیدگی کنند و به نایب الحکومه‌ها شکایت کنند؛ تا نایب‌الحکومه‌ها این شکایت‌ها و گزارشها را بررسی کنند و از کوچکترین تا بزرگترین مسایلی که به روستاییان مربوط می‌شود، ابتدا خود در صدد حل اختلاف برآیند و سپس، در صورت لزوم، با مرکز در میان بگذارند تا مرکز ایشان را راهنمایی نماید.
چون مذهب مردم شاه‌دژ اسماعیلیه بود، لذا مردم ارنگه رودبار هم اسماعیلیِ شش امامی بودند. اما پس از این که حکومت فرقه اسماعیلیه بدست سپاه
مغول برچیده شد و جانشینان حسن صباح، زکاوت و کیاستِ وی را نداشتند تا بتوانند دوباره این فرقه را بهعظمت و اقتدار پیشین برگردانند، مردم ارنگه رودبار دین اسلام را انتخاب نمودند و هنوز هم تابع آن یعنی شیعه دوازده امامی هستند.
هولاکوخان به همراه سپاه مغول، پس از ویران کرن و قتل‌عام، به دژ الموت که زمانی مقرّ حسن صباح – که زیردستان و رفیقان و فدائیان را برای کسب دتور و راهنمایی به حضور خود می‌پذیرفت – و مرکز فرقه اسماعیلیه بود، رسید، وی با حیله و نیرنگ و قتل رئیس آن، نتوانست این دژ عظیم را تصرف و ویران کند واموال آن را به تاریخ ببرد و غارت کند.
به طوریکه همشهریان عزیز می‌دانند، «الموت» یعنی لانه و آشیانه عقاب. بنابراین دژی که پیش از حسن صباح ساخته شده بود و مردم دیلمان از آن برای دفاع و جلوگیری از حمله غارتگران و دشمنان استفاده می‌کردند. حسن صباح بخشی از دژ را خرید و به تدریج روستاهای اطراف ان را هم تصرف نمود و به تعمیر و گسترش دژ پرداخت.
گفته‌اند پادشاهان و امپراطورهای کشورهای اروپایی از فدائیان باطنی می‌ترسیدند. و برای آسایش فکر خود، جانشینان چنگیز را تشویق می‌کردند و به آنها هدیه می‌دادند. سپاه مغول که
در آن روزگار قدرت زیادی داشت، برای نابودی اسماعیلیان و دژهای آنان، مخصوصاً فدائیان، با دشنه‌های سرکج و زهرآلود، راهی بغداد شدند و خلیفه مسلمین را به قتل رساندند.
آنها سالها بر ایران زمین به صورت ملوک‌الطوایفی به نام ایلخانیان، با ظلم و زور حکومت کردند تا این که به دست توانای بازماندگان شیخ صفی‌الدین اردبیلی که سرسلسله آنها شاه اسماعیل اول بود، وی را کشت و این کشور پهناور را یکپارچه و متحد نمود. لقب این شاه جوان عارف دیهیم‌دار بود.
نوشته شده در ساعت توسط اشرفی زاده|
یک نظر |

← اسامی محله های ارنگه بزرگ

اسامی محله های ارنگه بزرگ-کشاورزی و محصولات مهم

با پوزش از خوانندگان ارجمند به سرزمین خودمان ارنگه بزرگ برمی‌گردیم. چنانچه فرمودید به تدریج ارنگه بزرگ گسترش یافت و به شانزده محل یا منطقه توسعه یافت و هرمحله و منطقه موقعیت خاص جغرافیایی داشت که شرح نامهای آنها در زیر می‌آید:
۱- چال قلعه‌ها: این مکان که پس از حمله مغول و ویران کردن شاه‌دژ، در گودی قرار دارد به همین جهت آن را چال قلعه نام نهاده‌اند.
۲- محل مدوخ: که احتمالاًً مردم انجا بیشتر از سایرین، حمد و ثنا به جا می‌آوردند. یک مسجد با منبر قدیمی مربوط به قرن پنجم هجری قمری در آنجا قرار دارد. که از چوب درخت هورس یا نوعی کاج
با نوشته (خط و زبان) عربی که به خط و زبان عربی، نوشته‌هایی روی آن منبر حک شده است.
۳- محل دوشان: به جائی که شیر دامها در آنجا دوشیده می‌شود، دوشان می‌گویند.
۴- محل قاضی: که بزرگترین مکان بود و بیشترین جمعیت را داشت. بنا به قولی در این مکان امور قضاوت انجام می‌گرفته است و به مردم دلیر و جنگجو «غازی» می‌گویند.
۵- میان‌ده: بر حسب اینکه در آن روزگار، این منطقه در میان یا وسط ده قرار گرفته بود، آنجا را «میان‌ده» نامگذاری کرده بودند.
۶- هست رهی: می‌گویند ابتدای یکی از راهروهای زیرزمینی که زمان احداث آن معلوم نیست (به صورت داستان و اساطیر نیست، ما باید وجود آنها را مسلّم بدانیم و باور نمائیم) حدود سی سال پیش که مشغول مرمت و بازسازی امامزاده ابراهیم در کنار مسجد جامع بودند، به یکی از این دالانها می‌رسند که به چمن پالیز منتهی می‌شود؛ اما ژاندارمری از ادامه تحقیق جلوگیری می‌کند. لازم به توضیح است که اکنون امامزاده ابراهیم با مسجد جامع ادغام شده و اثری از امامزاده باقی نمانده است.
۷- محله شیخان: که نزدیک و مجاور امامزاده ابراهیم قرار گرفته بودند.
۸- جیرین باغچه: همان‌طور که می‌دانید جبر یعنی پائین و از نظر جغرافیایی در جنوب ارنگه بزرگ قرار دارد و در قدیم که دقیقاً تاریخ آن معلوم نیست، آسیاب آبی و حمام عمومی در آن بوده است.
۹- کچان
۱۰- بالا محله
۱۱- سرپشته
۱۲- پالیز که محلی سرسبز با باغهای بزرگ است.
۱۳- لات فنگ: «لات» به جایی گفته می‌شود که سیل به آنجا ریخته شود و آثار سگ و ماسه نرم در آن باقی باشد. «فنگ» به نوعی روباه که از روباه معمولی کوچکتر باشد، گفته می‌شود.
۱۴- کولارگر
۱۵- لابروت
۱۶- بالین کچان
هر یک از محلهایی که تاکنون شرح داده شد، ساکنین هر یک از آنها چند خانوار هست که متأسفانه در فصل زمستان به علت شدت سرما این مناطق از سکنه خالی می‌شود و تنها در فصل بهار و تابستان اهالی آن برای دیدن زادگاه خود در روزهای تعطیل به آنجا سفر می‌کنند.
این مناطق در تابستان، بخصوص شبها، بسیار خنک است گویی کولر با درجه ملایم روشن است. وزن نسیم به قدری آرام است که اگر شمع روشنی را در جریان وزش آن قرار دهید، تا آخر با ملایمت
می‌سوزد و خاموش نمی‌شود. نام این مناطق ییلاقی در کتاب جغرافیایی پنجم و ششم دبستان سالهای ۱۳۳۴ و ۱۳۳۵ آمده است. از ییلاقهای اطراف تهران می‌توان از ارنگه رودبار، کن، سولقان نام برد.

کشاورزی و محصولات مهم
حدود پنجاه سال پیش، در این سرزمین درختان کهنسال گردو بود که قدمت بعضی از آنها به بیش از سه هزار سال می‌رسید. درختان گردو، پربار بودند حتی بیش از یکصد هزار عدد گردو بار می‌دادند. مغز گردو ارزش غذایی زیادی داشت و با آن غذاهای گوناگون تهیه می‌کردند. امروزه هم در تهیه انواع خورشت، شیرینی، کیک از آن استفاده می‌شود.
گردوها در فصل پاییز بخصوص ماههای مهر و آبان، با سرمای هوا از پوست سبز جدا می‌شوند و ترک بر‌می‌دارند و می‌رسند. به این گردوهای ترک خورده، «گوزرونی» یا «جوززونی» گفته می‌شود. برای برداشت گردوها از چوبهایی به نام «دوله» یا «عالبه» استفاده می‌کردند. سهم برداشت کننده یک سوم سهم صاحب درخت گردو بود. پس از تمام شدن کار «گرددورون»، وی از درخت پایین می‌آمد وگردوها را بین بچه‌ها که منتظر بودند، تقسیم می‌کرد. به هر نفر گردو به نام «کوچین» می‌داد و نزد صاحب درختهای گردو می‌رفت، سپس
بچه‌ها، نوجوانان و جوانان در زیر بوته‌ها به دنبال گردو می‌گشتند، همچنین اگر گردویی از دسترس گردورون دور مانده بود و بر روی درخت بود، با پرتاب سنگ، آن را پایین می‌انداختند. به این کار «لاوزیه» می‌گفتند، سپس با گردوها، فلاک یا جفتک، قلک و غیره بازی می‌کردند.
پس از آن که گردوها را به زمین می‌ریختند و پوست سبز آن جدا می‌شد، در آفتاب پهن می‌کردند تا خشک شود. همچنین مغز گردو را می‌کوبیدند و با حرارت دادن آن روغن به دست می‌آمد و از آن در غذاها استفاده می‌کردند. در قدیم از روغن حیوانی استفاده می‌کردند و پس از تمام شدن آن به روغن مغز گردو رو می‌آوردند. غذاهایی که با این روغن تهیه می‌شد، بسیار خوش طعم و مطبوع بود.
متأسفانه در حال حاضر درختان گردو جای خود را به درختهای سیب داده‌اند.
بعد از گردو، درخت توت در مقام دوم قرار داشت. توت در انواع مختلف هرات، شلیک مرهمای، توکانک، توآرد هست. از شیره توت هرات که شربت گوارا و انرژی‌زایی است، برای درمان ناراحتی‌های معده استفاده می‌شود.
متأسفانه درختان کهنسال توت را ریشه کن نمودند و به جای آنها درخت سیب کاشتند که درباره آن در جای خود خواهیم پرداخت. توت در ماه تیر می‌رسید. تمام علفهای ریز و درشتی را که زیر درختان می‌رویید، با جاروهایی به‌نام محلی
«عصاچه» جارو می‌کردند و در گوشه‌ای جمع می‌کردند تا برای دامها استفاده شود. وقتی که توتها کاملاً می‌رسید، روی زمین می‌افتاد. آنها، توتها را در ظرفی به نام «لاوک» می‌ریختند و در جای مناسبی که برای پهن‌کردن آنها در آفتاب در نظر گرفته بودند، به صورت جداگانه پهن می‌کردند تا هم شیرین و هم خشک شوند.
البته در آن زمان، توت و گردو را با کالاهای دیگر معاوضه می‌کردند. همچنین مردم این منطقه پیله‌وری هم می‌کردند. در آن زمان معامله‌ها به صورت «تهاتری» یا «پایاپای» یا جنس با جنس بود. از اشتهارد و اطراف آن با شتر یا چهارپای دیگری، مواد خوراکی و … می‌آوردند؛ مانند: کشک، پیاز، حبوبات، نخود، لوبیا و …؛ که با توت، آرد توت، آلوچه و مانند آن معامله می‌شد. از محصولات دیگر این منطقه، گندم، چغندر، سیب‌زمینی، میوه‌های جنگلی مانند ازگیل، سنجد بود.
برای برداشت گندم، مردم به یکدیگر کمک می‌کردند. مراحل آن به قرار زیر بود:
۱- درو کردن (برداشت)
۲- جدا کردن گندم از پوست یا کاه آن
۳- کوبیدن آن (خرمن‌کوبی)
۴- آرد کردن ان (آسیاب کردن)
۵- تقسیم بین افراد
ابتدا محصول را درو کرده و به صورت دسته روی زمین می‌گذاشتند. وقتی که این کار به پایان می‌رسید، همه دسته‌ها را در نزدیکی محل خرمنکوبی می‌بردند. پس از آماده کردن زمین برای خرمن‌کوبی، دو رأس گاو نر «ورزاو» اخته را به ابزار سنتی به نام «جت» یعنی چوب کلفتی که روی گردن دو رأس گاو می‌بستند و یک چوب نسبتاً بلند که «چپرکش» نام داشت، یک سر آن به جت و سر دیگر آن را به چپرکش وصل می‌کردند. همچنین یک رشته طناب به شاخ یکی از گاوها می‌بستند تا فردی که روی چپر ایستاده است، با کشیدن طناب به گاوها فرمان دهد و گاوها را روی «کلش گندم» هدایت کند. دو نفر هم با در دست داشتن دو لاخه (شاخه) کلش را مرتب زیر و رو می‌کردند. لازم به ذکر است که کلش، دسته‌های گرد و دایره‌ای بود که در محل خرمن‌کوبی می‌ریختند. پس از خرمن‌کوبی، هرکس محصول را برای باد دادن و جدا شدن گندم از کاه آن در گوشه‌ای می‌انباشت. سپس با ابزاری چوبی که دسته تقریباً بلندی داشت، به نام «شنه» یا «شانه»، گندمها را از کاه جدا می‌کرد.
سپس گندم را در انبان چرمی که از پوست گوسفند و بز بود، قرار داده و به خانه می‌بردند و آن را در کندویی در گوشه اتاق پستو که گلی و شبیه تنور بود، می‌گذاشتند. بعد از مدتی آن را برای آرد کردن به آسیابان می‌دادند که وی نیز سهم خود را کم یا زیاد برمی‌داشت. در ارنگه بزرگ نیم قرن پیش چهار باب آسیاب به نامهای: آسیاب مشهدی جسب لاتفنگی، گَل پُولک، گوراب معروف به آسیاب علی مدد و داخل ده گوراب به نام آسیابانی مشهدی عیسی بود. که اکنون باغهای سیب در این جا دیده می‌شود و آنها تعطیل شده‌اند و اثری از آنها باقی نمانده است.
دامداری
دامداری نیاز به آب و علف دارد. در این منطقه شغل دامداری از دوران خیلی قدیم رایج بوده است. چون در کوهپایه زمستان طولانی است، لذا تهیه آذوقه و علوفه برای دامها کار مشکلی بوده است. در این کوهها، علف‌چین هر محل، مشخص بود. در فصل کاه‌چین، هر کس به علف‌چین خود می‌رفت و چند شبانه‌روز آنجا می‌ماندند و کاه و علفها را جمع‌اوری می‌کرد. پس از تمام شدن کار به خانه‌هایشان برمی‌گشتند. پس از خشک شدن علفها، آن را با کوله‌بار با چهارپایان به ده می‌آوردند و برای زمستان کوپا (کوپه) می‌کردند. این علفها از نظر کیفیت برای دامها بسیار غنی بود و کاما، واها، گرزنگ نامیده می‌شدند. گرز که بهترین و قوی‌ترین علوفه با طعمی مطبوع بود، در همه کوهها پیدا نمی‌شد. گرز از جو بهتر بود.
به یاد دارم حدود پنجاه سال پیش، چرانیدن دامها از ماه اردیبهشت شروع می‌شد ابتدا در
چراگاه‌های اطراف ده که «بهارچر» نام داشت و سپس به تدریج با ذوب شدن برفها، دامها را به کوه «پورا» و «ازه» کوچ می‌دادند.
چوپانی گله‌بانی نوبتی بود و یک گله شامل چند رأس میش و بز بود. هر گله حدود ۴۰۰ الی ۵۰۰ گوسفند و بز داشت. هر کدام یک از این گله‌ها، یک گله کوچک ورکولی (بره و بزغاله) داشت. «وره» یعنی بره، «کولی» یعنی بزغاله. چوپان این گله‌ها هم «وره گله‌بان» نام داشت. صبح پیش از طلوع آفتاب شیر آنها را می‌دوشیدند و به چوپان تحویل می‌دادند و غروب که هوا تاریک می‌شد و به ده برمی‌گشتند و از چوپان تحویل می‌گرفتند و مجدداً شیر آنها را می‌دوشیدند. از شیرهای دوشیده شده، فرآورده‌هایی مانند ماست، پنیر و … تهیه می‌نمودند. بستگان و همسایگان از محصولات دامی و کشاورزی خود، به کسانی که نه دام داشتند و نه محصول کشاورزی، هدیه می‌دادند. به همین دلیل خرید و فروش لبنیات مرسوم بود.
لازم به توضیح است که از شش دانگ کوه ازه، چهاردانگ به ارنگ بزرگ تعلق داشت و دو دانگ آن در اختیار آوران بود.
گلهایی که از غازی و میان ده و سایر محلات ارنگه بزرگ به کوه ازه کوچ می‌شدند، صاحبان عمده گله‌ها می‌رفتند و دیگر این گله‌ها شبها به ده برنمی‌گشتند و یا شبها در کوه می‌ماندند یا در غارهایی که جلوی آنها باز بود و شبیه اتاق بود، و این مکانها را ایستپول می‌نامیدند. در کوه ازه چندین ایسپول بود. در همان‌جا، شیر گوسفندان را به لبنیات تبدیل می‌کردند و آن را در «خیک» یا «مشک» زیر برف زمستانی که با بهمن، روی هم انباشته شده بود، می‌گذاشتند و تا پایان تابستان در آنجا نگهداری می‌کردند. سپس علفهای زمستانی مانند گرز، کوما و … را جمع‌آوری می‌کردند و با قاطر یا کوله‌بار بهده می‌آوردند.
پس از تصویب قانون ملی شدن جنگلها و مراتع، برای چرانیدن دامها، قطع درختان، کندن بوته‌ها و … نمایندگان مردم در شورای روستا برای چرانیدن دامها پروانه تعلیف صادر می‌کنند. در صورت نبودن دام در ده، دامداران روستاهای دیگر می‌توانند از این پروانه استفاده کنند.
پس با درنظر گرفتن موارد فوق، در قدیم کوه برای مردم اهمیت بسیار داشته است. گونر که «ورزا» یا «گاو کار» نامیده می‌شد. برای شخم زدن و کشت و زرع اهمیت زیاد اما در حال حاضر حتی یک رأس گاو «ورزاو» نیست. در قدیم کشاورزان تمام مایختاج زندگی خود را تولید می‌کردندو از هر جهت خودکفا بودند، اما اکنون همه چیز از شهر آورده می‌شود.
در فصل پاییز ماه‌های مهر و آبان سیب‌ها را از درخت می‌چینند و در سبدهای چوبی که از شاخه
بید می‌بافند، می‌ریزند. این سبدها پارنگه نام دارد. سپس آنها را در ارتفاع بین یک متر در اتاقهایی نگهداری می‌کنند. هر دو پارنگه، یک «بار» به حساب می‌آمد و حدود شصت کیلوگرم وزن داشت. درآن روزگار سیب ارنگه (النگه) معروف بود. با توجه به ارزش پول، قیمت یک «مَن» یعنی سه کیلوگرم سیب، بیست تومان بود. که با این مبلغ می‌توانستیم کالاهای زیر را خریداری بنماییم:
یک کیلوگرم و یک چارک گوشت، یک چارک نخود و لوبیا، یک من کلّه قند، یک جین کبریت، یک پاکت قند گرمی، چای، یک من شکر، بنابراین یک کشاورز با صد «بار» سیب، زندگی مرفهی داشت.
به تدریج که سیب لبنانی وارد ایران شد، قیمت سیب ارنگه پایین آمد که مردم باغهای سیب را رها کردند و چون به آن رسیدگی نکردند، و درختان خشک شد، به جای درختان سیب، گیلاس، گلابی، هلو کاشته شد. اکنون فقط مردم روزهای تعطیل به ارنگه بزرگ می‌آیند و با خود همه چیز را از شهر می‌آورند. و در فصل زمستان این آمد و شد کم می‌شود و در این منطقه فقط ده خانوار به صورت ثابت زندگی می‌کنند که اغلب آنها سالخوردگان هستند و فرزندان آنها به شهرها رفته‌اند و همانجا ماندگار شده‌اند. آن جمعیتی که در آن سالها در دبستان شش کلاسه تأسیس سال۱۳۲۴که در زمان تحصیل دوره ابتدایی اینجانب حدود سیصد دانش‌آموز از دهات (روستاهای): آدران، ابهرک، گوراب، سرزیارت، چاران، گی با وجود سرمای زمستان از آن راههای پر از برف و دشوار، رفت و آمد می‌کردند، دیگر چیزی نیست.
البته همه چیز فانی است و تنها خداوند یکتا باقی است. زنان ارنگه بزرگ در روزگاران قدیم، همراه و همگام با مردان کارهای سختی مانند، نانوایی در فصل تابستان کنار تنور گرم انجام می‌دادند. در آن زمان، نانها را با کیفیت خوبی می‌پختند که از تمام قسمتهای آن استفاده می‌شد و حتی تکه‌ای از آن باقی نمی‌ماند.
این نانها با قالب مخصوص و نقش و نگارهایی که با چوب روی آن حک می‌شد، پخته می‌شد. مواد آن عبارتند از: آرد، شیر، روغن حیوانی، دارچین، زنجبیل، زرده تخم‌مرغ، این نانها برای پذیرایی در دید و بازدیدهای نوروزی کنار سایر خوراکیهای طبیعی ارنگه بزرگ، چیده می‌شد. ما که در دوران کودکی آنها را دیدیم و خورده‌ایم، هنوز طعم و عطر خوش آن را به یاد داریم و فراموش نکرده‌ایم.
در ماه اول فصل بهار نانی به نام «کالنک نان» می‌پختند. خمیر آن را با وردنه پهن می‌کردند و گیاه کالنک را در میان آن می‌ریختند. سپس به دیوار تنور می‌چسباندند تا کاملاً بپزد. نان را با غذاهای محلی استفاده می‌کردند. چون نان تازه، داغ بود، آن را می‌گذاشتند سرد شود. اگر می‌خواستند برای روز بعد استفاده کنند آن را زیر خلواره می‌گذاشتند. مدت پخت آن طولانی بود و در آن روزگار، با غذاهای آبکی مانند آش، شوربا و غیره را با قاشق چوبی می‌خوردند. قاشق فلزی، به گرمای غذا می‌افزاید. در قدیم از قاشق چوبی، برای خوردن غذا استفاده می‌کردند، چون هم زودتر سرد می‌شد و هم خوردن آن آسانتر بود.
در قدیم رسم بر آن بود که اگر عطر غذایی در محیطی پخش می‌شد، از آن به همسایگان بخصوص خانمهای باردار می‌دادند.
در آن زمان اختلاف طبقاتی کم بود. زندگیها ساده و بی‌آلایش بود. همگی با صفا و صمیمیت، بدون چشم و هم‌چشمی و تشریفات، در کنار یکدیگر زندگی می‌کردند. آنها همیشه شکرگزار بودند؛ اما امروزه به هر دلیلی، همگان از هم دور شده‌اند و رفت و آمدها بسیار کم شده است.
مردم برای آن که دام فربه و چاقی برای ماه گوسفندکشی که «ترکشی» نام داشت، داشته باشند، نمک را می‌کوبیدند و روی سنگ می‌ریختند تا دام آن را بخورد. به محض خوردن نمک، دام تشنه می‌شد و به ناچار اب و علف زیاد می‌خورد بنابراین فربه می‌شد. مراسم «ترکشی» در ماه آخر پاییز – آذرماه – انجام می‌شد و تمام گوسفندان فربه را ذبح می‌کردند.
مردم گوشت آنها را می‌خوردند. از پوست آنها کیسه‌ای به نام انبان تهیه می‌کردند که در آن حبوبات و غلات خود را ذخیره و نگهداری می‌کردند. در زمان ترکشی، روش نگهداری مواد خوراکی و پوشاکی برای زمستان به قرار زیر بود:
گوشت گوسفندان را از استخوان جدا کرده و در روغن دنبه همان گوسفند تاب می‌دادند. چون هنگام پختن، عطر خوبی پخش می‌شد و گوشت تاب داد شده، مطبوع بود، آن را در «پتو» یا «کوزه گلی» می‌ریختند و روی ان را با روغن دنبه پر می‌کردند تا جایی که گوشت قورمه پیدا نباشد. این قورمه‌ها را تا سال بعد نگه‌می‌داشتند.
همچنین پنیر را در آب نمک نگهداری می‌کردند.
همچنین قسمت کله گوسفند – تکه فک پایینی (جبری) و فک بالایی (بالین چانه)- را روی شعله آتش حرارت می‌دادند. آن را با نمک مزه‌دار می‌کردند تا خراب نشود. سپس به سقف چوبی اتاقی که مخصوص نگهداری آن بود، آویزان می‌کردند (می‌آویختند) در برف و سرمای شدید زمستان از استخوانها استفاده می‌کردند. هویج (زردک) به نام اجاره، در آن می‌ریختند و سپس مقداری اب و کمی ادویه و نمک به آن اضافه می‌کردند و از آن خوراک مقوی تهیه می‌کردند که به همسایگان هم می‌دادند. این خوراک را بخصوص در نیمه زمستان که هوا سردتر می‌شد و
برق بیشتری می‌بارید، آماده می‌کردند و می‌خوردند. نام آن خوراک «اجاره اوک» بود.
آش جو و آش رشته غذای متداول این منطقه بود و از پلو و خورشت خبری نبود. سالی یک بار پلو با ماهی می‌پختند، آن هم در روز هید (سال نو باستانی). میوه‌های محلی این منطقهعبارتند از: بند کندرس «ازگیل»، پسنک «سنجد»، توت، گردو، برگه گلابی جمع «امروت» و …
انگور را پس از برداشت، جمع‌آوری نموده و با نخ به چوبهایی که «آونگ» نام داشت، می‌بستند و در شبهای سرد زمستان برای «شب‌چره» می‌آوردند و با هم دور کرسی می‌نشستند و می‌خوردند.
چون این منطقه را کوه‌ها احاطه کرده بودند، زمستان سرد و سختی داشت و تنها وسیله گرمایی (گرمازا) کُرسی بود. شدت سرما به حدی بود که حتی آب داخل کاسه روی میز کُرسی یخ می‌بست، همچنین بخار دهان پیدا بود. تفاوت دمای درون و بیرون خانه چندان زیاد نبود.
برای گرم کردن کرسی، از چوب، گون، فضولات دامها که در فصل تابستان آنها را جمع می‌کردند و به دیوار می‌چسباندند تا خشک شود، استفاده می‌کردند. در قدیم «منقل» نبود؛ بنابراین یک چاله گرد شبیه تنور به نام «تنورک» می‌کندند. سپس روی ان را با خاکستر نرم به وسیله خاک‌اندازک کاملاً می‌پوشاندند. وقتی که کرسی سرد می‌شد، با خاک‌اندازک کمی از خاکستر را از روی آتش کنار می‌زدند تا گرمای کرسی بیشتر شود، اگر فضولات دامی نداشتند، با چوبهای نسبتاً کلفت که نیم‌سوز به نام «سوتونه» بود، به نام «خلواره» و «خاکستر» چال می‌کردند. بعضی از این چوبها مرغوب نبود. لحاف کرسی را باز نگه می‌دارند تا دود از یک طرف کرسی خارج گردد. مردم آن زمان سرما و برفهای سنگین را تحمل می‌کردند. شبهای سرد و سخت زمستان که آب آشامیدنی داخل کاسه یخ می‌بست، بیرون اتاق در ایوان، برف بهارتفاع و بلندی پنج متر حتی بیشتر بود. به طوری که از روی همان برفها به پشت بان رفت و آمد می‌کردند. گاهی‌اوقات چند روز پشت سر هم و مرتب برف می‌بارید و مردم چند روز متوالی از روی بامها برف پارو می‌کردند. آنها به جای پارو، از یک تکه تخته چوب یا جنس دیگر، با چوب و ترکه درخت آلبالو و چوب دیگری به شکل نیم‌دایره خم می‌کردند و با‌آن برف‌روبی می‌کردند و نام آن را «بام‌رون» می‌گفتند. از شدت سرما، آب جاری جویها و ردخانه‌ها کاملاً یخ می‌بست. قطر و ضخامت این یخها به حدود یک متر می‌رسید که آن را با تبر و وسایل دیگر می‌شکستند تا راهی به آب جاری باز کنند و بتوانند لباسهای خود و فرزندان و نوزادان را در آن بشویند. در آن روزگار «چوبک» وسیله‌ای بود که با آن هم ظروف و هم لباسها را می‌شستند و زیر پایه‌ای کرسی آویزان می‌کردت تا با گرمی کرسی خشک شود. به نوزاد،
چلین «چ.ل.ی.ن» گفته می‌شد. در گهواره که از چوب ساخته شده بود، نوزاد را نگهداری می‌کردند. در آنزمان برای قنداق کردن نوزاد از کنیف «ک.ن.ی.ف» که هم بسیار بهداشتی بود و ه همیشه خشک بود، استفاده می‌کردند. گهواره از نظر روانی، به نوزاد آرامش می‌داد. حرکت آرام گهواره برای بچه خواب‌آور و آرام‌بخش بود و به ماب عمیقی فرو می‌رفت. مردم آن روزگار بسیار قوی و صبور، و در مقابل سختیها مقاوم بودند.
وقتی که به پایان فصل زمستان نزدیک می‌شدند، برفها ذوب می‌شد. اگر قسمتهایی از زمین هنوز برف باقی بود، گل، خاک، خاکستر روی ان می‌پاشیدند تا زودتر برفها، آب شوند.
در این زمان یعنی نزدیک آخر اسفندماه صدای پرندگان مهاجر به گوش می‌رسید.
مردم طالقان باسوادتر از سایرین بودند و غالباً برای تدریس به روستاهای اطراف می‌رفتند. به همین دلیل به آنها «میرزا» یا «مُلا» می‌گفتند. آنها با ذوق بودند و شعرهای زیبایی را با صداهای خوش می‌خواندند و آمدن فصل بهار و سال نو را به همه مژده می‌دادند. مردم چون صدای آنها را می‌شنیدند، برای آنها خوراک و پوشاک می‌آوردند و می‌دادند تا آنها هنگام برگشتن به خانه‌های خود در طالقان با دستهای پر نزد خانواده‌هایشان بروند.
آخرین چهارشنبه سال که «چهارشنبه سوری» نام داشت با تاریک شدن هوا، مردم بوته‌هایی را که جمع کرده بودند، با کبریت روشن می‌کردند و از روی آن می‌پریدند و می‌گفتند: «زردی من از تو، سرخی تو از من» و شادی می‌کردند. البه این جشن امروزه، از حالت جشنخارج شده و بسیار خطرناک شده است و با ایجاد صداهای گوش‌خراش، موجب آسیبهای جدی می‌شوند.
همچنین در شب جمعه آخر سال، مردم نزد اهل قبور می‌رفتند و با تعارف خوراکیهای مناسب در ظرفهای مخصوص، برای آمرزش روح آنان، خیرات و مبرّات می‌فرستادند.
با آمدن نوروز، مردم ابتدا به دیدار کسانی می‌رفتند که در سال گذشته، عزیزی از بستگان و نزدیکانشان رااز دست داده بودند و عزادار هستند. همچنین برای تبریک گفتن، کوچکترها به دیدن بزرگترها می‌رفتند و از آنها عیدی می‌گرفتند. میزبان علاوه بر میوه‌ها و خوراکیهای متنوع، نان توتک را هم نزد مهمان می‌آورد و از آنها پذیرایی می‌کرد.
در روز سیزدهم فروردین که «سیزده‌بدر» می‌نامند؛ جوانان، خود را با بازیهای رایج آن زمان به نامهای :«پلوبازی» که بازی با تخم‌مرغ بود، مشغول می‌کردند.
در این سرزمین سرسبز، سبزیهای مناسبی برای پخت و پز با خواص دارویی رشد و نمو می‌کرد که زنان
آنها را می‌شناختند و در آش جو و سایر غذاها استفاده می‌کردند.
به تدریج دامنه کوهها سبز می‌شد و گوسفندان را به اطراف ده می‌بردند. اکنون چون ساکنین، آنجا را ترک کرده‌اند و در تهران و کرج اقامت دارند، دیگر از آن همه لبنیات خبری نیست و باعث تأسف است که وقتی کسی به ارنگه – زادگاهش – می‌رود، باید تمام مایحتاج خود را از شهر به روستا ببرد؛ در صورتی که در آن روزگار، آنها از ده به شهر صادر می‌شد.
لازم به ذکر است که بازگشت مردم از شهر به ارنگه بزرگ مانند گذشته که به نظرتان رسید، امکان ندارد؛ مگر اینکه تغییرات اساسی صورت گیرد؛ از قبیل: ایجاد کارخانه، سرمایه‌گذاری در بخش کشاورزی و دامپروری تا حد خودکفایی، که درآمد حاصله جوابگوی نیازهای یک خانواده بلکه یک شهر باشد.
ایجاد کارخانه در زمینهایی که قابل کشت نیستند هموار و مسطح کردن زمینهایی که خاک مرغوبیت برای کشاورزی دارد.
در صفحات پیش آوردیم هولاکوخان مغول علاوه بر قتل عام مردم شاه‌دژ و ویران نمودن آن، سایر قلعه‌هایی را که بر سر راه وی بود، از بین برد و مردم مجبور به ترک آن شدند و به محل امن‌تری پناه بردند.
در سالهای بعد به تدریج از نقاط مختلف کشور پهناور ایران برای حفظ جان و مال خود بصورت مهاجر به ارنگه بزرگ آمده و هنوز بازماندگان آنان که ارنگه‌ای هستند در ارنگه بزرگ و مانند سایر مردم ارنگه بزرگ در ارنگه، تهران، کرج زنگی می‌نمایند گرچه مغول قلعه‌ها را ویران نمود اما تلفات زیادی داد. لیکن هنوز بعد از این حمله آبادانی و شجاعت مردم سرزبانها بود که باعث مهاجرت شد. این گروه چون از مردمان شجاع و بزرگان مناطق خود بودند برای آرامش و دوری از تهاجمات بیگانگان ارنگه بزرگ را جهت سکونت انتخاب کردند.
نوشته شده در ساعت توسط اشرفی زاده|

← مهاجرت

نویسنده، زمان مهاجرت این گروه‌ها را نمی‌داند. حال به توضیح هر یک از این گروه‌ها با ذکر نام و نشانی شهرهای آنها به ارنگه بزرگ می‌پردازیم.

۱- خانواده جانعلی که در محل جبرین باغچه زندگی می‌کردند. مؤسس آن قوم باب‌علی نام داشت و از منطقه ساوجبلاغ ده تنکمان آمده بود. اکنون چندین خانواده از آن قوم در آنجا زندگی می‌نمایند.
۲- خانواده محمدی: از طوایف بزرگ بختیاری هستند و سرسلسله آن ملّا ابوالقاسم بوده است؛ گویا
مردی با سواد بوده و در میان ده «قاضی» چند خانواده از آن در ارنگه بزرگ زندگی می‌نمایند.
۳- ملک محمدی: سرسلسله این طایفه چراغعلی بوده و از منطقه زنجان آمده بود و در بالا محله سکونت داشت. شادروان ابوالقاسم ملک محمدی کدخدای ارنگه بزرگ از این طایفه بوده است.
۴- زکیخانی: با پژوهش و تحقیقات و بررسی کتاب تاریخ زندیه، این طایفه پیش از پادشاهی کریم‌خان در یکی از دهات ملایر به نام ده پری سکونت داشتند و دو برادر به نام‌های ایناق‌خان و بوداق‌خان که متأسفانه نام آنها ترکی و دنباله نامشان واژه «خان» مغولی است – پیش از تهاجم مغول به این کشور پهناور نام خانمتداول نبود – ایرانی اصیل و از طیفه لرهای ایران بودند. ایناق‌خان دو پسر به نام‌های کریم خان و صادق‌خان داشت. پس از مرگ ایناق‌خان، مادر کریم‌خان به عقد نکاح بوداق‌خان درآمد و از این وصلت سه فرزند دیگر (دو پسر به نامهای اسکندر خان و زکیخان) و یک دختر که بعدها مادر علیمردان‌خان زند شد، به دنیا آمدند. از آنجا که ایشان مانعی برسر راه نادرشاه افشار محسوب می‌شدند، لذا به دستور نادرشاه، این طایفه به بندرگز در حوالی گرگان تبعید شدند و تا پیش از قتل نادرشاه در سال ۱۱۶۰ هجری قمری در آن شهر زندگی می‌کردند. پس از قتل نادرشاه، کریم‌خان و
طایفه‌اش به زادگاهش – ده پری ملایر – بازگشتند و شروع به جمع‌آوری مردان ایل خود برای مقابله با دشمنان پرداختند. پس از پیروزی، شیراز را پایتخت خود قرار داد.
خود را وکیل‌الرعایا «وکیل مردم» نامید و نام پادشاهی را انتخاب نکرد. لذا دانستیم که کریم‌خان و صادق فرزد ایتاق‌خان پس از فوت پدر، مادرشان به عقد عمویشان درآمد و از وصلت دو برادر به نامهای اسکندرخان و زکیخان که پدر این دو بوداق‌خان بود، به دنیال آمدند. لذا کریم‌خان دارای چهار برادر شد و برای سرکوبی شورش در نقاط مختلف مملکت، زکیخان را به مأموریت می‌فرستاد.
پس از فوت کریم‌خان، بین بازماندگان، بر سر جانشینی وی اختلاف‌نظر پیش‌امد و بخصوص در اصفهان شورش شد. زکیخان که خود را جانشین کریم‌خان می‌دانست، برای سرکوبی سایرین با سپاهی عظیم راهی اصفهان شد.. وی در نزدیکی اصفهان – مرز اصفهان و شیراز- به دست ایزدخواست، در جنگ با طایفه معافیا به قتل رسید. این مطلب در کتاب تاریخ زندیه ذکر شده است.
آقا محمد خان قاجار در شیراز تحت نظر و در اسارت کریم‌خان بود، از فرصت استفاده کرد و با سرعت خود را به تهران رسانید. با گردآوری مردان ورزیده ایل قاجار با جانشینان کریم‌خان جنگید و
آخرین بازمانده زندیه را که جوانی شجاع و دلیر بود، با نیرنگ و حیله، دستگیر و شکنجه کرد و به قتل رسانید. خان قاجار، خاندان و بازماندگان زندیه را از شیراز به ولایت دیگری تبعید کرد و آنها را تار و مار نمود. این زکیخان که شاید فرزند زکیخان اصلی باشد و نام پدر را برای خود انتخاب کرده بود، مدتی در قریه وردآورد زندگی کرد و با برادرانش، از کوه پهن سار به ارنگه بزرگ رفت و ماندگار شد. به‌هرحال، با توجه به تاریخ زندیه، وی برادر کریم‌خان نبود؛ چون زکیخان در جنگ ایزد خواست کشته شده بود. آنچه مسلم است، وی از خاندان زندیه بود و پس از مرگ زکیخان، اخرین فرزند پسر او، به‌نام اسدالله خان به دنیا آمد.
هنوز چندین خانوار درارنگه بزرگ و کرج و تهران به نامهای: صادقیان، مقدسیان و … از خاندان زندیه سکونت دارند. تصور می‌شود که زکیخان همزمان با پادشاهی آقامحمدخان قاجار می‌زیسته است.
گل محمدی: سالخوردگان باذوق و پژوهشگر که سالها در این سرزمین پهناور زندگی کرده‌اند و برخی از آنها در حال حاضر در بین ما نیستند – روح پاکشان شاد و از ما راضی باشد – به نسل‌های بعدی خود درسهای بسیار یاد داده‌اند که امید است بتوانیم بدون اشتباه جوابگوی زحمات بسیار
ایشان باشیم. می‌گویند یکی از خانواده‌ها که نامش گل‌محمدی بود، از منطقه طالقان برای تدریس در مکتبخانه قدیم به ارنگه بزرگ آمده بودند و در آنجا ماندگار شده‌اند. توضیح این که مردم طالقان با سوادتر از اهالی سایر روستاها بودند. همان‌طور که مردم تفرش بیشتر از شغلهای «رئیس دفتری» و«سمتوفی» مشغول بودند، مردم طالقان هم بیشتر برای تدریس به روستاهای اطراف می‌رفتند و به آنها «ملّا» و «میرزا» می‌گفتند.
شاه محمدی: سرسلسله این گروه، حاج علی‌اکبر، اهل کلاک بود و در خدمت محمدشاه قاجار و پسرش ناصرالدین شاه قاجار بوده است. بعد از درگذشت محمدشاه، ناصرالدین شاه به پادشاهی رسید و حاج‌علی‌اکبر چون به حج مشرّف شده بود، به حاجی‌الله معروف بود. وی در دربار قاجار شغل دیوانی داشت و از احترام خاص و عام برخوردار بود. شاه قاجار به وی پیشنهاد حکومت بر شهرهای بزرگ را نمود، اما این مرد دانا که از نوجوانی تا سالخوردگی در خدمت دربار قاجار بود، از پذیرش این مقام عذرخواهی کرد و خواست که بقیه عمر خویش را در بین عیال و خانواده‌اش در ارنگه بزرگ با آرامش سپری کند. ناصرالدین شاه برای حاجی‌لله احترام زیادی قائل بود، به همین دلیل، با درخواست وی موافقت کرد و دستور انتقال وی به ارنگه بزرگ را صادر نمود و وی در لات‌فنگ که نزدیک رودخانه بود، سکونت گزید. چون در آن زمان ارنگه بزرگ، شهر محسوب می‌شد، نایب‌الحکومه لازم دانست وی بنا به درخواست بزرگان ارنگه، حکومت ارنگه رودبار را –که تا آبریز قله کندوان، حدود شصت و یک پارچه آبادی کوچک و بزرگ بود – به مرکزیت ارنگه بزرگ پذیرفت. پیش از آن زکیخان و فرزندانش نایب‌الحکومه این منطقه بودند. کرج کنونی که از شهرهای بزرگ ایران است، تا زمان درگذشت وی، تحت نظر مرحوم حاجی محمدخان زکیخانی اداره می‌شد. در ارنگه هم مرحوم موسی‌بیک حسینخانی و رجبعلی خان مسعودنیا حکومت می‌کردند. یکی از وظایف این حاکمان تعیین کدخدا برای هر ده، همچنین جمع‌آوری مالیات، تحویل آن به دولت، انجام امور عمرانی و اجتماعی، رسیدگی به اختلافات و شکایات مردم، جریمه، ضمانت و … بود.
نوشته شده در ساعت توسط اشرفی زاده|
یک نظر |

حضرت امام حسین علیه السلام و ایران


«حضرت امام حسین علیه السلام و ایران»
یزید پسر معاویه، در شام، به سال ۶۱ شصت و یک هجری قمری به ناحق بر مسلمین حکومت می‌کرد. حضرت علی بن ابیطالب (ع)، ولایت شهر کوفه را داشتند. اما مردم کوفه وی را به شهادت رساندند و معاویه و سپس پسرش به ناحق به حکومت و خلافت این شهر رسیدند. یزید به دستورات اسلام عمل نمی‌کرد و پایبند نبود وهر اعتراض و نارضایتی را در نطفه خفه می‌کرد. این خفقان به جایی رسید که مردم کوفه طوماری به امام حسین (ع) که در مکه بودند، نوشتند و از ظلم و جور یزید شکایت کردند.‌انها از امام خواستند که پیشوای آنها باشد. چون بیان جزئیات آن در این مقوله نمی‌گنجد، خیلی مختصر می‌آید و از آن می‌گذریم.
خلاصه اینکه امام به همراه خانواده و یاران خود از مکه به سوی کوفه – که حاکم آن حرام‌زاده‌ای به نام ابن زیاد بود – حرکت کردند. ایشان پیش از خود قاصدی به این شهر فرستادند که از صحت و سقم مطلب با خبر شوند؛ اما چون وی را به شهادت رسانده بودند، نتوانست به امام خبر دهد که توطئه‌ای در کار است؛ گرچه امام خود از همه چیز آگاه بودند. امام در پاسخ به همراهان که درباره مخروبه‌ها و شهر ویران شده می‌پرسند می‌فرمایند: این شهر مرکز حکومت قوم آشور بود. آنها مردانی قوی و جمگجو بودند که دائم با هم می‌جنگیدند و به قتل و غارت می‌پرداختند. تا این که اوخشتره یکی از پادشاهان ایرانی، این شهر را تصرف می‌کند و مردم را از ظلم و ستم آنها نجات می‌دهد.
واقعه کربلا را همه کمابیش می‌دانید. دراین‌جا فقط به یک نکته اشاره می‌شود، این که نام آن سرزمین در قدیم «کاربل» بود و مادها و پارسها بر آن حکومت می‌کردند.
وقتی ایرانیان از حرکت امام (ع) از مکه به عراق باخبر شدند، از سراسر کشور بخصوص «السپهبدان» مازندران و بزرگان سایر شهرها در باغ بهار شهرری دور هم جمع شدند تا درابره چگونگی کمک‌رسانی به همسر بی‌بی شهربانو دخت یزدگرد سوم ساسانی – حضرت امام حسین (ع) با یکدیگر مشورت کنند.
یزید عبیدالله بن زیاد را در کوفه به حکومت بر عراقین – یعنی بصره و کوفه – که از شهرهای بزرگ و پرجمعیت عراق محسوب می‌شد،منصوب کرده بود. حکومت بنی‌امیه از زمان معاویه یک سازمان خفیه مرکب از ده‌هزار مأمور اطلاعات داشت. وقتی این سازمان از هدف ایرانیان برای کمک به ایشان باخبر شد، در کوفه شایع کرد، سپاهی بیش از یکصد هزار مرد جنگی و کارآزموده تا چند روز دیگر به کوفه می‌رسد، تا هرکس برای کمک به کاروان امام حسین (ع) اقدام نمایدف کشته خواهد شد و مال و ناموس آنها غنیمت و یغما خواهد رفت.
ابن زیاد سپاهی بین چهارهزار تا دوازده‌هزار نفر در مقابل کاروان کوچکی به رهبری امام حسین (ع) آماده کرد و به سوی کربلا حرکت کرد. فاصله شهر کوفه تا کربلا حدود یکصد کیلومتر بود. فرمانده این سپاه عمر سعد بن ابی وقاص بود. قرار شد اطراف کاروان امام (ع) با فاصله کوتاه مأمور بگذارد تا از پیوست ایرانیان و طرفداران ایشان به امام (ع) جلوگیری نمایند. همچنین در بلندیها دیده‌بان گذاشته بودند.
خلاصه مطلب آن که در روز عاشورا، آن واقعه جاودانه تاریخی آفریده شد.

«هدف قیام»
او برای برقراری عدالت و حفظ سنت پیامبر اکرم (ص) خود و بستگان و یارانشان را فدا نمودند تا آیندگان این روش را برگزینند و هرگز زیر بار ظلم نروند. ایرانیها همیشه پیش از اسلام و در زمان اسلام در جنگها، جان خود را در راه دین و سرزمین هدیه می‌نمودند تا این کشور حفظ شده است.
در جنگ ایران و عراق با وجود کمکهای همه جانبه کشورهای پیشرفته جهان اعم از غرب وشرق به بازماندگان یزید و شمر – صدام – دلاوران ایران زمین توانستند از دین و سرزمین و ناموس خویش با هدیه کردن جان خود دفاع کنند و دشمن را از خاک این سرزمین مقدس بیرون برانند و موجب تعجب کشورهای جهان شوند.

مطلب تاریخی:
فداکاریهای ایرانیان مقابل دشمن متجاوز همیشه بوده است. پیش از دین مبین اسلام، آخرین دین آسمانیف هنگامی که اسکندر «الکساندر»، پسر پادشاه ملکه دنیا «مقدونیه» به تلافی لشکرکشی بزرگ خشایارشاه پسر داریوش شاه، سپاه عظیمی حدود یک میلیون نفر را از تنکه بسفر به یونان حرکت داد، پس از عبور از «کنستانتین پول» یا «بیزانس» اسلامبولی امروزی، هنوز به یونان نرسیده بودند که جوانی یونانی با دیدن سپاه عظیم به فرماندهی خشایارشاه، برای خبر دادن ورود این سپاه به یونان، – بدون حتی یک لحظه توقف تا آتن – تا یونان دوید و این ماجرا به نام دوی ماراتن در تاریخ ثبت شد و هنوز هم مسابقه آن برگزار می‌شود. اسکندر از مقدونیه با سپاهی ورزیده و مجهز در زمان داریوش سوم هخامنشی به شهرهای ایران حمله کرد و به دلیل اختلافات داخلی، ایشان شکست خورد. سپاه اسکندر به فرماندهی سلوکوس، «استخر» پایتخت جمشید – که بدست داریوش بزرگ و خشایارشاه ساخته شده بود – به آتش کشید. همچنین در «پاسارگاد» – که به دست کوروش کبیر ساخته شده بود – با جسد جوانی برازنده که چهارده جسد جوانتر هم در کنار وی بودند، رو به رو شد. از سپاه عظیم یونانی، افراد کمی باقی مانده بودند. اسکندر اصل ماجرا را از آنها پرسید. «آریوبرزن» وقتی خبر حمله سپاه یونان به ایران را می‌شنود به همراه چهارده پسرش برای مقابله خود را به محل می‌رساند و با تمام قوا با سپاه
اسکندر می‌جنگند تا جایی که دیگر کسی باقی نمی‌ماند. اما هنگامی که نیروی کمکی هب آنجا می‌رسد، این پانزده نفر که کاملاً از جنگ خسته شده بودند، به دست سپاه کمکی اسکندر، کشته می‌شوند. اسکندر با شنیدن ماجرا و دیدن اجساد آن، تحت تأثیر شجاعت و رشادت و جوانمردی آنها قرار می‌گیرد و دستور می‌دهد تا جسد «آریوبرزن» را به آتن پایتخت یونان ببرند و آن را مومیایی کنند و از روی ان مجسمه‌ای بسازند و در یکی از میدانهای بزرگ شهر نصب کنند – آنها که به آتن سفر کرده‌اند، این مجسمه را دیده‌اندو همچنین شرح حال این ایرانی پاک‌سرشت در کنار مجسمه نوشته شده است. عشق به سرزمین، موجب نشان دادن این گونه دلاوریها و جوانمردیها می‌شود که نباید از کنار آنها به راحتی گذشت.
چون در زمان حکومت بنی‌امیه و بنی‌عباس جکومت ایالات و شهرها در دست اعراب بود و آنها از ایرانیها کینه داشتند و رفتارشان با مردم ایران بسیار بد و ناپسند و ظالمانه بود که شرح آ از این مقوله بعلت طولانی بودن امکان ندارد اما این گونه رفتار آنها سبب شد که مردم ساکن در رشته کوه‌های البرز و دیلمان سالها از پذیرش چنین دین مترقی سرپیچی نمایند وش‌اید تا زمان حکومت علویان این دین دارای کتاب آسمانی را نپذیرفتند و در زمان حکومت علویان با دل و جان پذیرفتند و دیلمان هم به دین اسلام مشرف شد. ظهور پیامبر (ص) باعث شد که دیگر زنان تازی «عرب» هنگام زایش دختران بیگناه خود را از ترس شوهران عرب زنده بگور ننمودند.
در آن روزگار ایرانیها زنان و دختران را به سریر «تخت» سلطنت می‌نشاندند و زمانی این زنان را ایران بان لقب داشتند.
در زمان حکوم جبار بنی‌امیه چون ظلم و ستم آنها بسیار بود مردم توان مقاومت انها از بین رفته بود مردم خراسان به پیشوایی ابومسلم خراسانی که در مردم محبوبیت زیاد داشت علیه بنی‌امیه پرچم عدالت خواهی و ظلم‌ستیزی را بدوش گرفت و مردم دنبالش حکومت ظالمانه بنی‌امیه را سرنگون کردند و حکومت عباسیان که از دودمان بنی عباس بودند که اولین خلیفه این قوم منصور دوانقی نام داشت بدست سردار خراسان به خلافت رسید و بنای شهر بغداد را همین شخص احداث نمود و مرکز خلافت اسلامی از شام به بغداد منتقل شد.
این خلیفه پس ازاینکه مدتی از خلافتش گذشت چون او به کمک ابومسلم بهمقام خلافت دست یافت لذا از محبوبیت ابومسلم در هراس بود تا اینکه با حیله و تزویر سردار بزرگ خراسان را به شهادت رسانید. این خلیفه هم مانند گذشتگان با ایرانیان رفتار ظالمانه داشت.
در هر زمانی ایرانی وطن‌پرست و ظلم‌ستیز می‌زیستند مانند بابک خرم‌دین و مازیار پسر کارن اسپهبد مازندران و یعقوب لیث صفاری و … برگریدم به ارنگ چون مدتی ارنگه دور شده بودیم اکنون دنباله‌کار ارنگه را پیگیری می‌نمائیم.
====

آداب و رسوم


آداب و رسوم
تا نیم قرن پیش که به یاد دارم،مردم در امور: درودگری، خانه‌سازی، شخم زدن اراضی و بذرافشانی به یکدیگر کمک می‌کردند.
برگزاری عروسی، مثل امروز نبود. پدر پسر و پدر دختر با بزرگان فامیل دور هم جمع می‌شدند و درباره آینده این دو جوان تصمیم می‌گرفتند. وقتی که همه صحبتها می‌شد و به توافق می‌رسیدند، تاریخ برگزاری جشن را به همگان اطلاع می‌دادند. چون در آن زمان مانند امروز کارت دعوت نبود که بفرستند، فردی – دلاک حمام یا سلمانی – به منزل بستگان دو طرف می‌رفت و صاحب‌خانه را از طرف داماد به این جشن عروسی دعوت می‌کرد. یک نفر هم با نواختن ساز و طبل، با صدای بلند جزئیات مراسم مانند حنابندان، حمام داماد و … را به همگان اطلاع می‌داد.
یک رسم دیگر در مراسم عروسی آن بود که فردی با سینی شیرینی نزد خانواده عروس می‌رفت و شیرینیها را تعارف می‌کرد و به ازای آن پول دریافت می‌کرد و سپس سینی پول را نزد خانواده داماد می‌برد و پولها را به ایشان تحویل می‌داد. از طرف داماد یک نفر پولها را می‌شمرد و نام
افراد را با صدای بلند می‌خواند و مبلغ هریک را جداگانه در مقابل نامشان در دفتری می‌نوشتند. نام این رسم «پول در انگنان» بود که حدود یک ساعت طول می‌کشید. پس از جمع زدن کل مبلغ و ثبت آن در دفتر در مقابل نام هر یک از میهمانان، ناهار می‌خوردند. این مبلغ برای ازدواج آن زوج جوان مصرف می‌شد.
در آن روزگار بزرگان برای کمک به جوانان در امر ازدواج که دین مبین اسلام به آن بسیار سفارش کرده است، این گونه عمل می‌کردند. همچنین، چون پدران برای فرزندان تصمیم‌گیری می‌کردند، گاه پیش می‌امد که دختر و پسری به یکدیگر علاقه‌مند بودند، اما حق ابراز این عشق و علاقه‌مندی را نداشتند.
عروسی‌هایی که در گذشته در زمین‌های پوشیده از چمن، زیر درختان توت و یا گردو همراه با ساز و دهل و چوبی بسیار سنگین و منظم که به فرمان سرچوبی اجرا می‌شد، فراموش شدنی نیست.
بخصوص، سرچوبی شخصی همچون مرحوم موسی بیک که نایب‌الحکومه ارنگه رودبار، و پس از وی مرحوم ابوالقاسم ملک محمدی – دامادش – سرچوبی باشد. البته چون نویسنده ایشان را بیشتر می‌شناختند، نام برده‌اند. با گذر زمان، این مراسم کمرنگ شده و به خاطره تبدیل می‌شوند. آنها که آن
روزگاه را دیده‌اند، افسوس می‌خورند که آن هم سودی ندارد.
بزرگترین و هموارترین قسمت، گورستان آن است با آن سنگ نبشته‌ها، تندیس‌ها، وسایل مرگان که یک طرف سنگ، تندیس، ابزار، لوازم قرار دارد و به چشم می‌خورد و طرف دیگر آن، نام و نشان و مشخصات و تاریخ درگذشت نوشته شده است. جنس سنگهای گورستان گرانیت است که در مقابل سرما و گرما و یخبندان مقاوم بوده و سالها دوام دارد.
زمانی که خواهرزاده سلطان محمود غزنوی به حکومت سرزمین و دهات و شهرهای واقع در رشته کوههای البرز مانند ارنگه بزرگ بود و آب غیر کشاورزی با لوله یا «تمپوشه» از چشمه تا داخل خانه‌ها لوله‌کشی شده بود که چند سال پیش با گودبرداری زمین چند لوله از آن زمان پیدا کردند. به این سرزمین حکومت می‌کرد. اینجا در رشته کوههای البرز همچون دژ مستحکم با چندین برج نگهبانی بود.
در ارنگه بزرگ زندگی را بدرود گفت –روحش شاد باد- مقبره‌اش در گورستان قدیمی ارنگه، که سران و بزرگان آنها هستند، نوشته‌های روی سنگ بزرگ و زیبایش مشخص است، اما برخی از سنگها چون در زیر خاک بوده‌اند، خواندن نوشته‌های آن میسر نیست. از شرق فیروزکوه و از غرب کوئین راه رشت،
این گورستان بزرگ و مسطح که بیش از بیست هزار متر مربع مساحت دارد، بی‌نظیر است. گورستانی به این بزرگی در هیچ یک از دهات رشته کوه‌های البرز وجود ندارد.
می‌گویند این سنگهای زیبا را از محل در کوه «پورا» به نام «آوال» و «آه‌دره» به این گورستان آورده‌اند و استادان ارنگه بزرگ آن را تراشیده‌اند و نقش و نگارهای گوناگونی که روی آن حک کرده‌اندبسیار جالب و دیدنی است. توضیح آن که این نقش و نگارها به سفارش آن که زیر سنگ و خاک آرمیده بود، حک می‌شد.
مراسم نوروز باستانی
درزمان گذشته که به یاد دارم و حدود نیم قرن از آن مراسم می‌گذرد برای خوانندگان عزیز نقل می‌کنم.
در اوایل ماه اسپند «اسفند» بین سه تا پنج نفر از اهالی طالقان با اشعار محلی و با صدای دل‌انگیز آواز می‌خواندند و فرا رسیدن نوروز باستانی را خبر می‌دادند.
بیشتر اشعار آنها چنین بود: «نوروز نو سال آمده»، «گلی در گلستان آمده»، …. مردم با شنیدن اشعار به آنها عیدی می‌دادند.
چون اهالی طالقان با سواد بودند، اگر کسی می‌خواست نامه‌ای بنویسد یا بخواند به آنها می‌داد تا بنویسند و بخوانند. آنها وقت خود را تنظیم می‌کردند که زمان تحویل سال نو در خانه خود
کنار اعضای خانواده باشند و جشن بگیرند و شادی نمایند.
یکی دیگر از مراسم، رفتن نزد اهل قبور در شب قبل از سال نو بود. هر خانواده‌ای مقداری خوارکی از قبیل توتک مخصوص نوروز که خود در قالبهای سنتی تهیه می‌کرد. همچنینی بر سر قبور بزرگان می‌رفتند و توت و مغز گردو و… را در مجمرهای فلزی می‌چیدند و هنوز خورشید غروب نکرده بود، از خوراکیها به مردم تعارف می‌کردند و قبل از تاریک شدن هوا، به خانه برمی‌گشتند. چون در آن زمان برق نبود، جوانان، چوبهای تقریبا با قطر مساوی و حدود شصت سانتی‌متر که سر آنها را با پارچه کهنه می‌بستند و پارچه را به نفت آغشته می‌کردند، به نام «مشعل» درست می‌کردند که هنگام تاریک شدن هوا روی پشت‌بامها با فاصله قرار می‌دادند که هنگام تاریک شدن هوا، مسیر را روشن کند تا مردم بتوانند راه را پیدا کنند با روشن کردن این مشعلها تمام ارنگه بزرگ روشن می‌شد و کسانی که در پشت‌بامهای مجاور بودند، دیده می‌شدند، این مشعلها را «شمعک» می‌نامیدند.
لازم به ذکر است که اگر در همسایگی، خانواده‌ای عزادار بود، شمعک روی آن بام و بمامهای مجاور آن را روشن نمی‌کردند و شادی نمی‌کردند.
در ایام نوروز، توتک که آن را بانوان ارنگه بزرگ با آرد گندم، روغن حیوانی محلی شیره توت
هرات، ادویه‌جات می‌پختند که بسیار خوش طعم بود و برای پذیرایی می‌آوردند.
از خوراکیهای دیگر که برای پذیرایی استفاده می‌شد، می‌توان از نخودچی و کشمش و انجیر ریسه‌ای و تنقلات نام برد.
صنایع دستی و کارهای هنری
حدود نیم قرن پیش که نویسنده به یاد دارد، در ارنگه بزرگ کارگان پلاس و گوال «جوال» بافی و جاجیم دایر بود. صنایع دیگر که نیاز به کارگاه نداشت مانند بافتن انواع سبد از چوب بید «ترکه» که بزرگ آن پارنگه بود –همان طور که گذشت- و با آن میوه‌ها را از باغ تا منزل و حتی تا تهران حمل می‌کردند مانند: کُندرس «ازگیل»حتی کندوهای زنبور عسل هم از همین ترکه بید درست می‌شد.
پوشاک زمستانی مانند جوراب پشمی، کت، شلوار، پیراهن پشمی که از پشم گوسفندان خود تهیه می‌شد با ابزار سنتی که بیشتر خانواده‌ها داشتند؛ مانند: چرخ ریسندگی پشم که از آن کلاه نمدی و… می‌بافتند. کارگاه پلاس «گلیم» بافی و… «پاچال» می‌نامیدند.
ازآثار هنری باقیمانده منبر چوبی در مسجد ارنگه بزرگ است که با خط بسیار زیبا نوشته شده و کنگره‌دار است گویا در قرن پنجم هجری قمری با چوب هُورَسْ، از خانواده درخت کاج یا برگ سوزنی‌ها ساخته شده است. درب امامزاده سلیمان کچان و امامزاده حسین در گوراب به خط عربی نوشته و نگارش شده است سازنده این درها نیز همان استادی است که منبر ارنگه بزرگ در مسجد محله قاضی ساخته است. این منبر چند سال پیش به سرقت رفت که با همت و کوشش کدخدای ارنگه بزرگ شادروان ابوالقاسم ملک محمدی، در مرز ترکیه کشف شد و اکنون در مسجد قرار دارد.
نوشته شده در ساعت توسط اشرفی زاده|
نظر بدهید |

← اماکن مهم
نام چند مکان که جنبه نظامی و جغرافیایی دارد نوشته می‌شود:
۱- تپه‌ای که در قسمت غربی گورستان و قسمت شرقی آن اراضی سرین دشت «دشت بالا» و آبشار تنگه نادره قرار دارد، نوشته می‌شود.
نام این تپه کارنه که همان «کرنا» است؛ می‌گویند چند نگهبان در بالای تپه دیده‌بانی می‌کردند و تنها راه ورودی ارنگه بزرگ، پایین این تپه –که مانند دره بود- بود؛ لذا هنگامی که اقوام غارتگر به قصد حمله به ارنگه بزرگ می‌آمدند این نگهبانان صدای ساز جنگی «کرنا» به گوش مردم می‌رساندند و آنها را از حمله دشمن، با خبر می‌کردند. مردم با ابزار جنگی آن روزگار به طرف این تپه می‌امدند و با قرار دادن سنگهای بزرگ و پرتاب آن به سوی دشمن، با آنها مقابله می‌کردند (می‌جنگیدند). وقتی یک قطعه سنگ در بالا سرعت زیاد در شیب تند حرکت کند، با
سنگهای دیگر برخورد می‌کند به قسمتهای کوچکتر تبدیل می‌شود. هر تکه، اسب سوار را به زمین می‌اندازد. لذا مهاجمین فرار را بر قرار ترجیح می‌دادند و با جراحاتی که به آنها وارد شده بود، پا به فرار می‌گذاشتند، علت نامگذاری این تپه به «کارنه» همان ساز رزمی به نام «کرنا» بود.
کوههای پورا به کوه عظیم پهن‌سار متصل است و یک بازوی سنگی این کوه از طرفی شاه‌دژ که شرح آن گذشت و از طرفی به کوه ازه-ازه یعنی روشن و نورانی – منتهی می‌شود.
این کوهها، علاوه بر علوفه برای دامها، از گیاهان دارویی مانند والک، پیازک، لورچک و … پوشیده شده است.
این کوهها، علاوه بر علوفه برای دامها، از گیاهان دارویی مانند والک، پیازک، لورچک و .. پوشیده شده است.
۲- سورتورکمان (سوی ترکمن): در زمانی که ترکمنها در قسمت شمال غربی ایران حکومت می‌کردند. دو برادر ترکمن به نامهای انزل‌خانو غازان‌خان در بندر پهلوی که به نام همان انزل‌خان یا انزلی کنونی و غازان‌خان در «پل غازان» معروف است، برای حمله به ارنگه و چپاول و غارت به سمت شرف می‌آمدند.
۳- بالای محله کلهاگر روبه‌روی سپید گلک، تخته سنگی چند لا قرار دارد که اگر از سمت غرب به آن نگاه کنید، به شکل شیر نشسته است، لذا آن را کمرنمای شیر می‌نامند و در ارنگه بزرگ، مکانهای این گونه، بسیار داریم.
نوشته شده در ساعت توسط اشرفی زاده|
نظر بدهید |

جوانمردان و نیکان ارنگه بزرگ
جوانمردان و نیکان ارنگه بزرگ -مراسم جو روبی بالا و بی‌جوی اصلی برای کشاورزی:
درارنگه بزرگ، جوانمردان و صاحب منصبان بیشماری بودند و اکنون هم هستند. یکی از این جوانمردان که جدّ بزرگوارم – شادروان کربایی علی اشرف – برایم تعریف کرده، «محمد میرزابیک» است که آنچه شنیده‌ام، عیناً برایتان نقل می‌کنم:
نام وی میرزا بیک بود و در زمان ناصر‌الدین‌شاه قاجار، رئیس گارد سلطنتی و مورد توجه خاندان قاجار بود. هر وقت نایب‌السلطنه «کامران میرزا»، سوار بر کالسکه، از خیابان تهران عبور می‌کرد، این دلاور ارنگه‌ای، دستور می‌داد که کالسکه را نگهدارند، سپس مقداری زر به آنها می‌داد و می‌گفت: «بروید با دوستانتان خرج کنید».
شادروان محمد میرزا بیک بین فقرا می‌رفت و کسانی را که محتاج و فقیر و بی‌سرپرست بودند، می‌شناخت و بین آنها مال خود را تقسیم می‌کرد.
جدّ بزرگوارم به همراه کربلایی سلمان آقابابیی درباره محمد میرزا بیک آنچه به چشم خود دیدند
برای من تعریف کردند که من حیفم آمد آن را نگویم.
ایشان مقداری توت با قاطر به جیرا- منطقه کرج و ساوجبلاغ و ورامین را، جیرا جمع جیر یعنی پایین در مقابل بالا گفته می‌شود – می‌بردند.
ایشان برای تهیه گندم و معامله پیله‌گری که در آن روزگار متداول بود، از کنار رودخانه کرج – که به سختی رفت و آمد می‌کردند – گذشتند و خود را به ساوجبلاغ رساندند. درباره محل فروش گندم مرغوب در جیرا تحقیق کردند و به ده «زکی آباد» – اکنون هم به همین نام است – وارد شدند و توتها را با گندم معاوضه کردند. پس از کمی استراحت، گندم را روی چهارپا گذاشتند و به سمت ارنگه بزرگ حرکت کردند. وقتی از ده زکی‌آباد دور شدند، در بیابان سه نفر راهزن جلوی آنها را گرفتند تا اگر متاع با ارزشی داشتند، از انها بگیرند. یک زنجیر مخصوص چهارپاداری و یک شال پشم بره که دور گردن کربلایی سلمان تنها متاعی بود که عابد راهزنان بخت برگشته شد. به همان طنجیر و شال راضی شدند و رفتند. ایشان هم خیلی ناراحت از این که در محل غریب که برای تهیه آذوقه رفته بودند، سعی کردند که درگیری پیش نیاید و بار خود را به مقصد برسانند. چون در فصل سرما و اوایل زمستان بود، بار چهارپا هم زیاد بود، مسیر هم سربالایی بود. کُندتر و سخت‌تر حرکت
می‌کردند. به هر حال با هر سختی و سرما، از نظر روحی هم ایشان آسیب دیده بودند که راهزن در مقابل آنها قرار گرفته است، به ارنگه رسیدند.
رسم بر آن بود که کسی که از سفر می‌آمد، بستگان و همسایگان برای شب‌نشینی بهخانه وی می‌رفتند تا از سفر آنها تجربه‌ای بیاموزند. آنها هم شرح مسافرت و برخورد با راهزنان را تعریف کردند. وقتی ایشان ماجرای راهزنان را برای نزدیکان تعریف کردند، این خبر به شهر تهران رسید. تا آنجا که مرحوم محمد میرزابیک از آن مطلع شد. از شنیدن این خبر ناراحت و خشمگین شد و بسیار برآشفت. به همین سبب نامه‌ای به حاکم ساوجبلاغ نوشت و دو نفر از یاران خود را به همراه اسب تیزرو به ساوجبلاغ فرستاد تا نامه را به حاکم ساوجبلاغ برسانند. حاکم ساوجبلاغ پس از خواندن نامه و باخبر شدن از ماجرا، بلافاصله دستور دستگیری آن سه نفر راهزن را صادر کرد و پس از دستگیری، آنها را نزد محمد میرزابیک فرستاد. حاکم ساوجبلاغ چند روز بعد برای عذرخواهی، چهار مشک یا خیک روغن زرد و … برای میرزابیک فرستاد. وی طی ارسال نامه‌ای، شرمندگی خود را ازعمل راهزنان اعلام کرد. ضمناً میرزابیک را در تصمیم‌گیری آزاد گذاشت که در مورد آنها هر مجازاتی را که خواست، در نظر بگیرد.
محمد میرزابیک برای اطمینان، شخصی را به دنبال علی اشرف و سلمان، به ارنگه بزرگ فرستاد که هرچه زودتر به تهران بروند و راهزنان را شناسایی کنند.
ایشان صبح به وقت پگاه یا شب‌گیر با اسب تیزرو حرکت کردند و روز بعد به تهران رسیدند. محمد میرزابیگ آنان را به حضور پذیرفت بسیار ناراحت شد؛هم از راهزنان به دلیل راهزنی و هم از علی اشرف و کربلایی سلمان به دلیل مقاومت نکردن در مقابل آنها و اجازه دادن به راهزنان که اموالشان را ببرند.
محمدمیرزابیک می‌خواست گردن راهزنان را ازتن جدا کند تا برای سایرین عبرت شود که در منطقه جیرا، راه را بر اهالی ارنگه بزرگ نبندند. ایشان در پاسخ به محمد میرزابیک که «چرا مقاومت نکردید در حالی که هر یک از شما می‌توانید با چوب دو تا سه نفر را از پای درآورید» گفتند که ما قصد جنگ نداشتیم و می‌خواستیم هرچه زودتر به ارنگه برگردیم. محمد میرزابیک ایشان را مرخص کرد و حاضران می‌گویند که راهزنان را نیز عفو کرد و هدایای فرستاده شده را به بی‌سرپرستان بخشید.
جوی اصلی از «گی» سرچشمه می‌گیرد. محمد پاکی جوان و غلامحسین شفائی که عضو انجمن عمرانی ده بودند، پیش ازانقلاب برای جدول‌بندی آن با
سیمان، بسیار تلاش کردند. چون در مسیر این جوی، پستی و بلندی زیاد بود، خاک، شن، ماسه و … راه آن را می‌بست و به سختی به این منطقه می‌رسید.
این جوی برای آبرسانی زمینهای کشاورزی مردم این منطقه اهمیت داشت. در ماه‌های اردیبهشت و خرداد با توجه به میزان بارندگی و نیاز کشاورزان به آب، کدخدا همه را جمع می‌کرد که جوروبی کنند یعنی موانع را از سر راه بردارند که گاهی تا چند روز طول می‌کشید. در قدیم (حدود نیم قرن پیش) آبیاری زمینها نوبتی بود، زمانی که می‌خواستند زمینها را شخم بزنند و آماده کشت نمایند، آبیاری لازم بود. در فصل کاشت گندم یعنی ماه‌های شهریور و مهر، که آب کم بود، «هیرم» می‌نامیدند. زمان کاشت آبیاری می‌شد و زمان برداشت، آبیاری نمی‌شد.
آب فقط برای رفع رگه‌های زمین، از زمینها می‌گذشت. سپس با همان گاوهای ورزا و ابزاری مانند گاوآهن و گاوآهن کش، هم شخم می‌زدند و هم بذرافشانی می‌کردند. چند روز یک رأس گاو زمینِ شخم‌زده هموار را با ماله که تخته‌ای به طور دو تا سه متر و عرض چهل تا پنجاه سانتیمتر بود و به گاو آهن وصل می‌شد، صاف می‌کرد. روز بعد دو نفر زمین را مرزبندی می‌کردند.
بکاشتند و خوردیم و کاشتیم و خورند.
چو بنگریم همه برزگر یکدیگریم

نوشته شده در ساعت توسط اشرفی زاده|

واژه‌های متداول زبان و فرهنگ مردم


کلمات واصطلاحات فرهنگ ارنگه بزرگ (بخش پایانی)

خوانندگان عزیز آگاهی دارند که بعلت تهاجم اقوام بیگانه مانند یونانی‌ها، تازی «عرب‌»ها ، ترک‌ها، مغول‌ها، زبان و فرهنگ این کشور پهناور دستخوش تغییرات زیادی قرار گرفته است؛ بخصوص شهرهایی که آب و هوای بهتری داشت و این اقوام از آنجا گذشتند، و مرکز حکومت خود قرار داده بودند. خوشبختانه این منطقه کوهستانی با توجه به شرایط خاص و نفوذناپذیر بودن آن، کمتر از شهرهای دیگر آسیب دیده است.
تا آنجایی که نویسنده می‌داند، هشت حرف «ح» و «ط» و «ظ» و «ص» و «ض» و «ث» و «ع» و «ق» از عربی یا ترکی به الفبای فارسی آمده است. الفبای عربی چهار حرف «پ» و «چ» و «ژ» و «گ» را ندارد و عربها به جای آنها از حروف مشابه استفاده می‌کنند. تاریخ و فرهنگ ارنگه بزرگ بیش از این هست، اما از آنجایی که مهاجمان و غارتگران، کتابهای با ارزش آن را به آتش کشیدند و مغولان آثار مکتوب آن را سوزاندند و از بین بردند، در حد توان به همین مقدار بسنده می‌نماییم.
واژه‌ها
واژه‌های متداول زبان و فرهنگ مردم
واژه آ
۱- آرژنگ: آرژنگ نوعی درختچه خودرو «چنگلی» با میوه‌ای مانند آلبالو، ریز و شیرین است. رنگ چوبِ آن مایل به قرمز است و بسیار محکم و ارزان است.
۲- آزگار: پشتِ سر هم، مدت زمان طولانی پی‌درپی
۳- آژند: ملات که در کار ساختمان به کار می‌رود.
۴- آشمورمه: نمد یا جنسی شبیه آن در زیر پالان یا زین اسب و بر روی قاطر می‌اندازند.
۵- آلرگ (ALARG):گل پر هم می‌گویند.
۶- اسپی: رنگ سپید مانند سپیدار – اسبی گلک ارنگه بزرگ، گل سفید.
۷- آیس‌پج: حشره‌ای که بیماری تیفوس را انتقال می‌ده. اکنون این بیماری مانند گذشته شایع نیست.
۸- آسپی سنگ: «سنگ سپید»، نام محلی در جاده چالوس، نزدیک سرودار است.
۹- آلنگ و آرنگ: دژ یا سنگر و پلنگ
۱۰- آونگ: آویزان کردن انگور و مانند آن با نخ به سقف انباری یا پستو که نور آنجا کم باشد و کسی به آنجا رفت و آمد نکند.
۱۱- آیزنه: باجناق
حرف الف
۱۲- ایسپی: سپید،
۱۳- ایسپیچ: شپش، عامل انتقال بیماری تیفوس، یکی از دولتمردان حکومت رضاشاه که مقام وزارت دربار را داشت و به سردار خراسان معروف بود، در زندان قصر تهران، به علت این بیماری در گذشت. جالب این که، زندان قصر، به دستور وی ساخته شده بود. نامش تیمورتاژ بود.
۱۳- اندون تومان: در این مدت کوتاه، مشخص کردنِ زمان تا حالا.
۱۴- اُوگَژ: گوسفند نر یا قوچ دو ساله
۱۵- ارنگ: سننگر، دژ، محل حکومت، مرکز حکومت
۱۶- اِیسه: حالا، اکنون
۱۷- اِیسپول: پناهگاه کوهستانی، غار
۱۸- اَجارِه: زردک، هویج ایرانی
۱۹- آجش: تب و لرز، سرماخوردگی
۲۰- اَرَکْ سنگ: آسیاب سنگی کوچک دستی که با آن غلات، گندم و غیره را بلغور می‌کردند (دستار هم می‌گویند)
۲۱- ایشکلک: برای بار چهار پا استفاده می‌شد. هم بستن بار روی چهارپایان.
۲۲- اَرْژَن: نام درختی است که چوب آن مرغوب است و بسیار محکم.
حرف ب
۲۳- بِچیْ: چیدن (حالت پرسشی)، چیدی؟
۲۴- بچم: آن را چیدم
۲۵- بیو : بیا (فعل امری)
۲۶- بَرشینْ: نشستن (فعل امری)
۲۷- بِشو: رفتن (فعل امری)، برو
۲۸- بِشیم: برویم (فعل جمع)
۲۹- بَفتا: افتاد
۳۰- بِشوردم: شستم
۳۱- بکورچین: با دندانتان بجوید هنگام خوردن
۳۲- بَهَشْت: گذاشتن، اجازه دادن و یاچیزی زمین گذاردن
۳۳- بَهَلْ: گذاشتن، قرار دادن چیزی، اجازه خواستن (فعل امری)
۳۴- بسان: برای چه، چرا؟
۳۵- بیامن: آمدند (فعل جمع)
۳۶- بیاوردی: آیا آن را آوردی؟
۳۷- بوچین: بوکن (فعل امر بوییدن)
۳۸- بِیورِیج: فرار کن
۳۹- بیوریت: فرار کرد
۴۰- بَنگَن: بیانداز، میوه را با سنگ از بالا به پایین بیانداز، انداختن.
۴۱- بَنُگِستَم: انداختم (مثلاً گردو را انداختم)
۴۲- بِکُوتان: بکوب، کوبیدن
۴۳- بفتا: افتاد
۴۴- بَهْرام: دشمن شکن، ضد زورگویی، نام ستاره مریخ، دشمن‌کش، پیروزمند، فرشته رزم و پیروزی
حرف پ
۴۵- پاتوس پا: پای برهنه، پای بدون کفش
۴۶- پالَنگِه: نوعی سبد که از ترکه بید بافته می‌شد. برای ریختن میوه در آن.
۴۷- پایَست: ایستادن، از جا بلند شدن (فعل امری)، از جا بلند شو

۴۸- پاتنین: سینی گرد چوبی که برای تمیز کردن و جدکردن پوسته‌ها از غلات و غیره استفاده می‌کردند.
۴۹- پازور یا پاجور: پاپوش، کفش، اورُسی، پاپوش، چموش
۵۰- پاچال: کارگاه، (مانند پلاس و جوال بافی)
۵۱- پستو: اتاق و انباری پشت اتاق نشیمن
۵۲- پَف: جگر سفید، ریه
۵۳- پَن: سبوس غلات مانند گندم، جو و غیره
۵۴- پوست رون: پوست بدنت بسوزد (نفرین)، یا پوست بریزی
۵۵- پِی سر هم: پشت سر هم، پی‌درپی
۵۶- پَسنَک: درخت و میوه سنجد
۵۷- پرچین: با هیزم دور باغ و زمین را حصار کشیدن، چپر هم می‌گویند.
۵۸- پُوف: فوت کردن به غذای گرم یا مشابه آن تا سرد شود.
۵۹- پورا: نام کوهی در جنوب ارنگه بزرگ که تا پهن سار ادامه دارد.
۶۰- پَرک: نخ تابیده و محکم که از هم سخت جدا می‌شود.
۶۱- پورزه: مقدار بسیار کم از هرچیز به جز مایع (جامدات گفته می‌شود)
۶۲- پَس: ضدِ پیش، بعد از
۶۳- پس لِو: بعد از لبه
۶۴- پستک: لباس پوست ا نمدی بدون آستین، جلیقه پوستی
۶۵- پُشته‌بند: چوبی که برای نگهداری پرچین به کار می‌رود.
۶۶- پنداری: گویا، گمان بردن
۶۷- پیران سری: سرپیری، زمان پیری، زمانی که وقت انجام دادن کاری گذشته باشد.
۶۸- پیله: ورم در بدن که چرکین شده باشد.
۶۹- پوچل: پوست چوبی گردو، گردوی بدون مغز، گردوی پوچ
۷۰- پالیز: جای خوش آب و هوا، سرسبز، خرم
حرف ت
۷۱- تایِه: کوپه علوفه که برای دامها در زمستان انباشه می‌شود، یاکوپا
۷۲- توآرد: توت کوبیده شده، کوبیده توت، توت آرد شده
۷۳- تَمَنِه: سوزن لحافدوزی بزرگ، سوزن بزرگ
۷۴- تَش: آتش
۷۵- تُوهیک: کفن شدن لباس، هنگام شستن لباس را از تن پاره کردن، نفرین
۷۶- توتک: نوعی نان مخصوص که در گذشت برای سال نو پخته و برای پذیرایی استفاده می‌شد.
۷۷- «تن بوشه» یا «تم بوشه»: در قدیم برای آبرسانی از لوله سفالی استفاده می‌شد و آن را تن‌بوشه می‌گفتند.
۷۸- تِلی یاد: سویا، یکی از محصولات ارنگه رودبار بود بسیار قوی و پرانرژی.
۷۹- توِکان: ظرف نسبتاً کوچک برای تاب غذا
۸۰- تاتوله: غذای بسیار شو، پُر نَمک
۸۱- تُوشنَک: جوجه مرغ
۸۲- تایچه: گوال یا جوال که غلات را در آن می‌ریختند.
۸۳- گوال: گاله
حرف ج
۸۴- جار: جار زدن، مردم را با خبر کردن به صدای بلند
۸۵- جازن: هاوِن سنگیِ بزرگ برای کوبیدن غلات مانند گندم و جو
۸۶- جیر: پایین، ضدّ بالا
۸۷- جیرین: پایینی
۸۸- جیرا: ضدّ منطقه بالا، منطقه ساوجبلاغ را «جیرا» می‌نامیدند. جمع حیرین
۸۹- جوگیر: از زمین بلند کن (فعل امری)
۹۰- جِو گتین: بلند کردن
۹۱- جوگیتن: بلند کردن (به کسر حرف اول، به فتح سوم)
حرف چ
۹۲- چاشتْ: غذای بعد از ناشتایی و پیش از نهار (بین صبحانه و ناهار)
۹۳- چالان: گودی، چاله‌ها
۹۴- چال‌وان پول وان: بی‌نظمی در آبیاری، آبیاری بدون سرپرستی و نظارت و بدون آب‌یار
۹۵- چَپو: غارت، دزدی
۹۶- چَپَر: ابزار خرمن‌کوبی
۹۷- چپروان: کسی که روی چپر می‌ایستد، تا گندم خرمن شود.
۹۸- چَپَرکش: چوبی که چپر به آن بسته می‌شد و چتر را می‌کشد.
۹۹- چِسان: چگونه، چطور
۱۰۰- چیلانگر: کسی که ظروف فلزی را تعمیر می‌کرد.
۱۰۱- چرخنگلی: چرخش نامنظم، وزش نامشخص باد.
۱۰۲- چرخه: ابزار سنتی پشم‌ریسی و نخ‌ریسی
۱۰۳- چَل: دوک، ابزار پشم‌ریسی کوچک
۱۰۴- چَنَسْ: شب‌نم یا ژاله که در شبها سرد آخر پاییز شبیه برفک است.
۱۰۵- چُر: ادرار
۱۰۶- چَفْتِه: چوبی که سر آن دو شاخه است، دو لاخه، در باغ میوه برای انداختن میوه‌ها از روی درخت استفاده می‌شد. برای نگهداری شاخه میوه که به زمین نیفتد.
۱۰۷- چم: خم، پیچ، (مثل هزار چم)
۱۰۸- چانه: گپ، گفتمان، جلوآمدگی فک پایین
۱۰۹- چلیک: جوب باریک، ترکه، هیمه نازک
۱۱۰- چموش: کفش چرمی بدون پاشنه، یک تکه چرم
۱۱۱- چنگلی: چون در اندازه‌های گوناگون که با سرکج آن، شاخه درخت را پایین می‌آوردند.
۱۱۲- چولو: تخم مرغ، مرغانه
۱۱۳- چعلین: نوزادی که حرکتی نمی‌کند، راه نمی‌شود تا چهل روزگی
۱۱۴- چُول: چپاول و غارت، در بازی قلاک چول مرسوم بود.
۱۱۵- چم زنک: پیچ کوچک، چم‌دار
حرف خ
۱۱۶- خُوجیر: خوب، نیکو، سلامت، در احوالپرسی به کار می‌رود.
۱۱۷- خُلَنگَر: آتش داغی که شعله آن تمام شده است.
۱۱۸-خلواره: آتشی که سوخته و روی آن خاکستری و زیر آن آتش داغ است.
۱۱۹-خلدمین: لباس را وارونه (پشت و رو) پوشیدن.
حرف د
۱۲۰-دماس: نگه داشتن(فعل امری)،نگهدار
۱۲۱-دَرشو: رفت، فرار کرد،از هم گسستن(مانند: کش شلوار و لباس)
۱۲۲-دَرکن: بیرون کردن(فعل امری)،مثلاً گوسفند را از طویله بیرون کن.
۱۲۳-دَبَست: بسته (مانند: دریا دکانِِِ بسته)
۱۲۴-دَبستی:آیا دِر حیاط را بستی؟(حالت پرسشی)
۱۲۵-درنگن: انداختن (فعل امری)، مثلاً چفت تا قفل درب را بیانداز.
۱۲۶-دار: انواع درخت، چوب و آهنی که به صورت عمودی قرار گرفته باشد.
۱۲۷- دَمک: مثل گاورس دپک و …
۱۲۸-دم پخت: دم پختک، دمی، پختن برنج و … بدون آبکشی
۱۲۹-دباش:بمان و سرموقع دباش(فعل امری بودن)
۱۳۰-دَشان: برای ضدعفونی کردن لباس، آن را روی شعله آتش تکان دادن
۱۳۱-دِیار:معلوم، مشخص، دیده می‌شود، سرزمین
۱۳۲-دیارینه:معلوم نیست،دیده نمی‌شود
۱۳۳-دَروا: بیرونِ خانه، فضای باز
۱۳۴-دَروانین: بیرون گذاشتن هر چیزی، بیرون بگذار(فعل امری)
۱۳۵-دِوسِه: یعنی کمر شکسته که امروز ویکس می‌گویند.
۱۳۶- دیم داشت: در مصرف غذا قناعت کردن
۱۳۷- دورنا: ناودان،آبی که از پشت‌بام از ناودان می‌ریزد.

حرف س وش
۱۳۸-سُک: ( به فتح اول وسکون دوم)، ترشح از بینی یا دَماغ
۱۳۹- سَکَرات: به سختی،(سنگ پت، سنگی که کنار آتش داغ شده، در شیر نجوشیده می‌اندازند تا شیر را ضدعفونی واستریل کند).
۱۴۰-شیت: انسان حامِل بارِسنگین(کمر درد در اثر حمل بار سنگین)
۱۴۱-شوربا: آتش بار بیمار
۱۴۲- شفع: هنگام فروش خانه یا زمین، همسایه حق شفع دارد
۱۴۳- شَلاب( به فتح اول)، بارش برف و باران با هم
حرف ر، ژ،ز
۱۴۴-روزا: نوه،فرزندِ فرزند
۱۴۵-رَمه: (به فتح اول و کسر دوم)، گله گوسفند
۱۴۶-زاما: داما
۱۴۷-زار: سختی، جنگ، کارزار
۱۴۸- زروه: آویشن، گیاه دارویی
۱۴۹- ژاله: شبنم
۱۵۰-ژرف: گودی، عمق
حرف ک
۱۵۱-کاوی: گوسفند ماده یکساله
۱۵۲-کُندرَس: از گیل، چون دیر پخته می‌شود، «کُندرَس» می‌نامند.
۱۵۳-کم چِلیزَک: ملاقه کوچک
۱۵۴-کوچین: گردویی که هنگام برداشت به کودکان می‌دهند.
۱۵۵-کُل: کوتاه، به درخت انگور هم گفته می‌شود.
۱۵۶-کولی: بزغاله کوچکتر از یکساله
۱۵۷-کمان گوشت: قارچ طبیعی که بر اثر آذرخش در هنگام بارندگی می‌روید در کوهستان.
۱۵۷-کلوش: چوب بلندی که در آتش تنور به کار می‌رود.
۱۵۸-کورسو: نور بسیار کم، کسی که کور است و نور کمی را می‌بیند.
۱۵۸-کُل بُر: مجرای زیرزمینی، هواکش تنورنانوائی که د رکف تنور به بیرون دود را هدایت می‌کند تا آتش تنور سیاه وخاموش نشود.
۱۵۹-کریش: جسمی را روی زمین کشیدن
۱۶۰-کوپاه: کوپه کردن علوفه روی هم تا حدی که خراب نشود و روی زمین نریزد. در زمستان به دام می‌خورانند.
۱۶۱- کوهیار: برادر مازیار وشهریار فرزندان اسپهید کارن مازندرانی مازیار بر ضد خلیفه بغداد قیام کرد و سپاه عرب را در پیروزآباد سنگر هرمز و آباد، سخت شکست داد، ولی با خیانت برادرش، او را دستگیر و به بغداد نزد خلیفه
خونخوار-که ادعای اسلام داشت-بردند و جلادان و به دستور خلیفه خونخوار- که ادعای اسلام داشت-بردند و جلادان و به دستور خلیفه معتصم به شهادت رساندند«روحش شاد باد».
۱۶۲-کُرَس: (به فتح اول و سکون سوم)، درچله زمستان که گوسفند و بز زاد و ولد می‌کردندف بعد از مدتی آنها را از مادر جدا و در محلی که با ترکه و چوب درست می‌کردند، انتقال می‌دادند، نام این جایگاه چوبی که در کنار مادرشان بود، «کُرَس» نام داشت.
۱۶۳-کَمَر: سنگ بزرگ و یک تکه
۱۶۴-کَمرد: ستبر، محکم، سخت، سفت
۱۶۵-کَلَک: اجاق برای پخت و پز غذا
۱۶۶- کَلُهَا: قلعه‌ها، کلات، محل قرار گرفتن منازل
۱۶۷-کمانگ: کسی که در تیراندازی با کمان مهارت دارد، همچون آرش کمان‌گیر که مرز شرقی ایران را با پرتاب تیر، مشخص کرد.
۱۶۸- کَتِرَک:(به فتح ک، ت، ر)، تحت پادشاهی، تشبیه به تخت شاهی
۱۶۹-کُوله: واحد شمارش گردو، هر دو عدد گردو برابر«یک مال» بود.
حرف گ
۱۷۰-گاوَرس: ارزن،یکی از غلات
۱۷۱-گَپ: گفتگو، گفتمان، حرف زدن، صحبت کردن
۱۷۲-گُرنَش: شعله‌ور شدن آتش، اَلو
۱۷۳-گُر: گرما، حرارت، شعله
۱۷۴-گوره: راه باریک بین درختان (کُره)
۱۷۵-گُل دِوَشت: هیزم کاملاً سوخته که قرمز رنگ شده باشد.
۱۷۶-گاو گله‌وان: چوپانی که گله گاو را می‌چرخاند و نگهداری می‌کند.
۱۷۷- گوان: پستان حیوان و انسان
۱۷۸-گسنه: گرسنه، ناشتا
۱۷۹-گوال دوژ: سوزن مخصوص جوال‌دوز، بزرگ مخصوص دوخت جوال،کیسه بزرگ ضخیم که با سوزن خاصی دوخته می‌شود.
۱۸۰-گوال: کیسه بزرگ ضخیم که با سوزن بزرگ و خاصی دوخته می‌شود و در آن کود و… را می‌ریزند تا چهار پا آن را حمل کند.
۱۸۱-گولک: نوعی گون و خوار کوهی از گونه گون می باشد.
۱۸۲-گُرچ:زال زالک، میوه آن اندازه آلبالو و قرمز رنگ است.
۱۸۳- گَری: «به فتح اول» کچلی، ریختن موضعی موی‌سر و موی و پشم حیوانات.
۱۸۴-اَنگَل: لوله‌های پستان، نوک پستان
۱۸۵- گَوَن: نوعی خوار که از ریشه آن کتیرا می‌گیرند.
۱۸۶- گِوز: معربِ آن جوز، گردو فارسی است
حرف ل
۱۸۷-لاوَکْ: ظرف چوبی که آرد را در آن خمیر کنند.
۱۸۸-لاپ: چوب و هر چیز دیگر نصف شود
۱۸۹-لا: سیل
۱۹۰-لابرود: سیل برد. نام پیشین آن صحرا بود املاک شیخانیها.
۱۹۱- لاتَک: وقتی در کَرتِ سبزی کاری شده، آب، خاک را ببرد
۱۹۲- لابَند: چادر شب
۱۹۳-لوگِردن: افتادن، استعاره از مرگ، به طور افقی در سراشیبی مثل سنگ بام گردان.
۱۹۴- لَپ: پهلو، کنار
۱۹۵- لَاخِه: شاخه درخت
۱۹۶-لَندِه: بچه گنجشک که هنوز پر در نیاورده است.
۱۹۷- لَچَک: چهار قد به شکل مثلث، روسری
حرف ن
۱۹۸- نار: رطوبت و نم، قدرت و زور
۱۹۹- ناچلَک: ناودان که آب باران از آن می‌ریزد.
۲۰۰-نمی‌شم: نمی‌روم
۲۰۱- نِیْامَن:نیامدند
۲۰۲-نَهَل: نگذار، جلوگیری کن(فعل امری)
۲۰۳-نمی‌هَلَم: نمی‌گذارم، اجازه ندادن(حالت منفی)
۲۰۴-نَهَل دَرشَن: اجازه ندادم، جلوگیری کردم
۲۰۵-نَهِشْتَم: اجازه ندادم، جلوگیری کردم
۲۰۶-نُوسْ: کپک، قارچ، نانِ کپک زده
۲۰۷- نیم گرمیز: آب نیمه گرم، ولرم
۲۰۸- نیم داشت گرده: نباشد، نابود شدن
۲۰۹-نمیزگر: در اتاق کمی باز باشد، تا هوا جریان داشته باشد.
۲۱۰-نُو NOW: سرعت بخشیدن آب برای چرخش آسیاب
۲۱۱- نمی‌شم: نمی‌روم(حالت منفی)
حرف م
۲۱۲- میشی: آیا می‌روی؟ (حالت پرسشی)
۲۱۳-میشم: می روم
۲۱۴- میشیم: می‌رویم
۲۱۵- میشین:آیا می‌روید؟ «حالت پرسشی،جمع»
حرف و
۲۱۶- وانا: سیلی محکم به کسی زدن، خوردن با وَلَع
۲۱۷- واچین: لباس بافتنی را از هم گسیستن، دیوار را خراب کردن و …
۲۱۸- وتلنگ: پای لُخت و بدون شلوار
۲۱۹- ورخوس: کسی که شبها برای تنها نماندن، یکی از بستگان در منزل او بخوابد
۲۲۰- وگورسی: آتش کاملاً سرخِ بدونِ دود
۲۲۱- ورگلوان: «چوپان بره» که به صورت یک گله است
۲۲۲- وَرمال: سرازیری، زمین ناهموار، سراشیبی
۲۲۳-وِوِسی: پارگی طناب یا ریسمان با نخ پاره شدن
۲۲۴- وِوِسین: پاره کردن طناب یا نخ (فعل امری) پاره کن
۲۲۵-وِوِسَمْ: اجرا کردن، نخ را پاره کردن، انجام دادن(فعل امری) پاره کردم
۲۲۶- ولیشت: لیسیدن ظرف و مانند آن
۲۲۷- ولیسین: آن را لیس بزنید(فعل امری)
۲۲۸- ولیشتم: لیسیدم
۲۲۹- ویلا: منزل مسکونی نسبتاً بزرگ با فضای سبز و باغچه
۲۳۰- ودری: جدا شدن شاخه درخت از تنه آن خود به خود یا به دلیل باد شدید و طوفان پاره شدن
۲۳۱-ودران: آن را پاره کردن، گرگ گوسفندان او را ودراند، درید، پاره کرد.
۲۳۲- چَنگام: فلجی انگشتان دست یا پا، کسی که قادر نیست انگشتان دست یا پا را حرکت دهد.
۲۳۳- ایستاده و عمودی قرار دادن اجسام(فعل امری)
۲۳۴- وپراشتم: آن را ایستاده و عمودی قرار دادم.
۲۳۵-وپراشتِ: ایستاده و عمودی قرار گرفته است.
۲۳۶- ولیشت: لیسیده (مانند: کاسه ماست)
۲۳۷- ولازینه: بعد از این که کار جمع‌آوری گردو که محصول تمام شد، آن را بارگیری می‌کردند و منزل می‌بردند. سپس بچه‌ها برای پیدا کردن گردو، زیر برگها و علفها را می‌گشتند. این کار را ولازینه می‌گویند.
۲۳۸-وکلاشن: جستجوی چیزی در زیرخاک، کندن و حفر کردن زمین برای پیدا کردن چیزی در زیر خاک
۲۳۹- ونکلاش: خاک را به هم نزن(حالت منفی)
۲۴۰- وچیکَن: به علت تماس با خاک یا در مجاورت سرما قرارگرفتن، دستها ترک می خورد. ترک دست(کف) در اثر سرمای شدید
۲۴۱- وگیر: بگیر، سنگ را از جلوی راهت بردار
۲۴۲-وِکَتی: آیا آن را برداشتی؟(حالت پرسشی)
۲۴۳-وارُک: دانه‌های برآمده پشت دست یا صورت، زگیل
۲۴۴-واربن: تراشیدن موی گوسفند با قیچی مخصوص، چیدن پشم
۲۴۵-وَگَرد: برگشتن، مراجعت کردن (فعل امری)
۲۴۶- ونیم گردم: برنمی‌گردم(حالت منفی)
۲۴۷-وَگَردان: زمانِ برگشتن، زمان مراجعه کردن(برگردان)
۲۴۸-وِچَن: جمع کردن دانه و ریگ از روی زمین
۲۴۹-وَرک: خاری که همه جا می‌روید و گل آن زرد رنگ است.
۲۵۰-وَرگول: قسمتی تنگ که جای مرده روی دیواره آن سنگ می‌گذارد.
۲۵۱- واروتن: باز کردنِ پشم، پیش از ریسندگی با دست چنگ زدن
۲۵۲-وَک: قلوه، کلیه
۲۵۳-ویا: نخ اندک و بسیار کم (یک و یا نخ به من بده)
۲۵۴- ومالن: هنگام رفتن در آب، پاچه شلوار را تا زانو بالا بردن
۲۵۵-وَدِرَن: پاره شدن لباس، شکستن شاخه درخت
۲۵۶- وِوِسی: پاره شدن طناب و نخ
۲۵۷-وَدَرْز: پرش، پریدن(مثل انداختن سنگی در آب)
۲۵۸- واز: پریدن از محلی به محل دیگر مانند گذشتن از روی سنگهای رودخانه که نزدیک هم قرار گرفته‌اند. آن را «سنگ واز» هم می‌گویند.
۲۵۹- وامی شو: شبیه او
حرف ه
۲۶۰-هاگیر: بگیر، خریدن(فعل امری)
۲۶۱- هُوگَر: خو گرفتن، انس گرفتن، عادت کردن
۲۶۲-هادین: تحویل دادن، بده (فعل امری)
۲۶۳-هانمیدم: نمی‌دهم، ندادن(حالت منفی)
۲۶۴- هاگیتی:آن را گرفتی، اخذ کردی (حالت پرسشی)
۲۶۵- هستام: ابزاری با دسته بلند که سر آن پهن است و در نانوایی به کار می رود…
۲۶۶- هندک: چوبی دایره شکل که برای بردن بار، از آن استفاده می‌کردند.
۲۶۷- هاویت: بارِ کج و نامیزان
۲۶۸-هاشاندن: تکان دادن شاخه درخت میوه رسیده مانند: توت، زردآلو، …
۲۶۹-هورون: حرارت، گرما
۲۷۰- هِوَرس: نوعی درخت برگ سوزنی از خانواده کاج
۲۷۱-هَرَکْ‌سَر: مقدار مویی که پس از شانه زدن خانمها، به شاخه گیر کرده وا از سر جدا می‌شود.
۲۷۱ واژه را که می‌شناختیم آوردیم البته تعداد آنها بیشتر است.

منبع


وبلاگ روستای ارنگه    
تلاشگران البرز

بدون برچسب

269 بازدید کل ، 4 امروز

  

ارسال نظر

  • جهرم

    مرکز شهرستان جهرم و یکی از شهرهای قدیمی استان فارسه. این شهر در ...

    اردیبهشت ۲۴, ۱۳۹۸ 0 نظر

  • شیوند

    استان خوزستان شهرستان ایذه بخش ؟؟؟؟ روستای شیوند

    اردیبهشت ۲۵, ۱۳۹۸ 0 نظر

  • یاسوج

    یاسوج یکی از شهرهای لرنشین جنوب غربی ایران و مرکز استان کهگیلویه ...

    اردیبهشت ۲۴, ۱۳۹۸ 0 نظر

  • پایگاه خبری دزمهراب

    خسارت سیلاب به روستاهای دزفول http://www.dezmehrab.ir

    اردیبهشت ۱۷, ۱۳۹۸ 0 نظر

  • ایذه

    خوزستان ایذه، از شهرهای بختیاری‌نشین استان خوزستان است و به عنوان ...

    اردیبهشت ۲۵, ۱۳۹۸ 0 نظر

انتخاب مکان برای جستجوی دقیق تر